علل شکست آلمان نازی در جنگ

 

 

 علل شکست آلمان نازی در جنگ

 علیرغم اینکه با شروع جنگ دوم جهانی و حمله آلمان نازی به لهستان در ماه های آخرسال 1939، آلمان ها به پیش رفت های قابل ملاحظه ای دست یافتند و این کامیابی های آنان در اوایل سال 1940 پس از حمله به دانمارک و نروژ و سپس حمله به غرب و شکست سریع ارتشهای فرانسه و بلژیک و هلند و لوکزامبورگ و ارتش اعزامی انگلستان ادامه یافت و در همان سال با تهاجم آلمان ها به یوگسلاوی و یونان و سرانجام با حمله آلمان نازی به اتحاد شوروی، آلمان نازی یک قدرت غیر قابل کنترل و غیر قابل شکست به نظر می رسید، اما در واقع باید اعتراف نمود از همان نخستین روز جنگ شکست آن کشور قابل پیش بینی و امری محتوم به نظر می رسید. علل شکست آلمان در جنگ جهانی دوم را باید در عوامل ذیل جستجو نمود:

 مشکلات ایدئولوژیک نازیسم

 در زمان وقوع جنگ حزب حاکم بر آلمان حزب نازی بود و براساس تعالیم و رهنمودهای این حزب نژاد آریا نژاد برتر معرفی شده و تنها نژادی بود که لیاقت حکومت بر جهان را داشت. براساس همین اصل دیگر نژادهای اروپائی یا نژاد درجه دوم و یا نژاد پست محسوب میشدند. نژادهای اسلاو و مردم شرق اروپا و نیز سامی ها مصداق بارز مردم نژاد پست محسوب گردیدند و ملل غرب اروپا نیز به عنوان ملل دارای نژاد درجه دوم محسوب می شدند. اما نازیها مردم را فقط  براساس معیارهای نژادی طبق بندی نکردند بلکه سپس به سراغ مسائل ایدئولوژیک رفتند. از نظر نازیها سوسیال دموکراتها و نیز کمونیستها و همچنین پیروان کلیسا و اعضای فرقه فراماسونری نیز نیروهای اجتماعی که میبایست سرکوب گردند، قلمداد شده و رژیم نازی به شکلی موفقیت آمیز اقدام به سرکوبی آنان نمود.

 برای سرکوبی این طیف وسیع از عناصر نامطلوب، نازیها اقدام به تاسیس بازداشتگاه های کار اجباری نمودند و اداره این گونه مراکز نیازمند صرف هزینه بالائی برای اقدامات امنیتی جهت جلوگیری از فرار زندانیان و نیز نگهداری این گونه مراکز بود. نامطلوب دانستن عناصر نژادی غیرآریائی و نیز آن دسته از عناصر آریائی که دارای گرایشات سیاسی غیرنازی بودند موجب شد تا از یک طرف دشمنان و ناراضیان داخلی طیف وسیعی از جامع آلمان را شامل شود و از طرف دیگر بسیاری از نخبگان علمی و اقتصادی از حیات اجتماعی آلمان حذف و جامعه از خدمات آنان بی بهره گردد. برای مثال پس از به قدرت رسیدن نازیها در اتریش زیگموند فروید که بدون شک برترین روانشناس زمان خود بود و بارون روتشیلد که بزرگترین سرمایه دار و کارآفرین آن کشور بود و آلبرت انیشتین بزرگترین دانشمند اتمی جهان به دلیل مسائل نژادی از صحنه اجتماعی و اقتصادی رایش سوم حذف گردیدند. اندکی بعد انریکو فرمی که یکی از برترین دانشمندان آن زمان فیزیک اتمی بود نیز ایتالیا را ترک کرد.

 از دیگر سو حزب نازی یک حزب پوپولیستی بود که موفق شده بود با شعارهائی بسیار سطحی قدرت را به دست بگیرد اما در اساس فاقد توانائی ایدئولوژیک در سطح بین المللی بود و بر خلاف حزب کمونیست هیچگونه جاذبه عقیدتی در میان ملل دیگر نداشت.

 یک مثال جالب از ضعف ایدئولوژیک آلمان این است که در حالی که ارتش های شوروی شرق اروپا را در می نوردیدند، نازیها همچنان با صرف هزینه های بالا در حال جابجائی و کشتار یهودیان بودند و این در حالی بود که حتی یک فرد معمولی اروپائی به راحتی، حتمی بودن شکست آلمان را پیش بینی می کرد. 

 در طول جنگ دوم جهانی نظامیان در هر 3 کشور آلمان و ایتالیا و ژاپن، دست به کودتا زدند و این امری بود که در هیچ یک از کشورهای متفقین شامل انگلستان و فرانسه و آمریکا و شوروی رخ نداد. در ایتالیا بادولیو موفق شد موسولینی را برکنار نماید و با متفقین قرار داد صلح منعقد کند. در آلمان کودتای 20 ژوئن نا فرجام ماند و در نتیجه اگرچه هیتلر زنده ماند تا سرنوشت محتوم خود را ببیند اما به دلیل تصفیه و دستگیری وسیع افسران، هیتلر شدیدا به ارتش آلمان بی اعتماد باقی ماند و ارتش نیز نسبت به او شدیدا بی علاقه شد. در ژاپن نیز کودتا نافرجام ماند و عوامل آن دست به خودکشی زدند.

 آدولف هیتلر  

 اگرچه بسیاری اعتقاد دارند شخصیت آدولف هیتلر یکی از دلایل و یا شاید مهمترین دلیل تبدیل آلمان ورشکسته به یک اقتصاد پویا و سپس به یک قدرت درجه اول سیاسی و نظامی بوده است و این نظر در وحله اول کاملا درست به نظر میرسد، اما دلایلی به شرح ذیل برای رد این نظریه و مطرح کردن معکوس آن نیز که شخصیت منحصر به فرد هیتلر یکی از دلایل عمده شکست نهائی آلمان بوده است، وجود دارد:

 هیتلر اعتقاد داشت که علت اینکه وی از سوقصدهای متعدد جان به در برده است این است که خداوند ماموریتی تاریخی برعهده او قرار داده و بارها به اطرافیانش گفته بود که هر لحظه ممکن است یک دیوانه او را ترور نماید و فقط اوست که میتواند اداره امور را به دست بگیرد و آلمان را به سر منزل مقصود برساند. به عنوان مثال هیتلر در جلسه ای که در تاریخ 22 اوت 1939 در برشستگادن و با حضور فرماندهان عالی رتبه ورماخت تشکیل شد چنین گفت:

 احتمالا در آینده نیز هرگز مردی با اختیاراتی بیش از آنچه که من دارم وجود نخواهد داشت بنابراین وجود من عاملی است با ارزش بسیار بالا [اوج توهم و خود بزرگ بینی یک فرد] اما هر لحظه ممکن است که من توسط یک جانی یا شخصی دیوانه از بین بروم.... فرصتی برای تلف کردن وجود ندارد. جنگ باید تا وقتی من زنده هستم شروع شود.

 اگرچه بسیاری اعتقاد دارند او از ضریب هوشی بالائی برخوردار بوده است اما دلایلی برای رد این نظریه نیز موجود است. او در طی جنگ بیش از 5 بار فرمانده ستاد ارتش را تغییر داد و 2 بار ظرف 1 روز بیش از 30 ژنرال و مارشال خود را برکنار نمود. اولین مورد پس از برکناری ژنرال فریتش از فرماندهی نیروی زمینی و دومین مورد نیز پس از شکست فرماندهان آلمانی در تصرف مسکو رخ داد و این در حالی بود که او علیرغم توصیه فرماندهانش مبنی بر حرکت سریع به سوی مسکو، با آنان مخالفت نمود و نیروهای خود را از جبهه مرکز که وظیفه تسخیر مسکو را داشتند به سوی جنوب و برای تصرف اکرائین گسیل داشت. آدولف هیتلر در طول جنگ دوم جهانی به دفعات توسط متفقین و به خصوص انگلستان در خصوص اهداف و نقشه های جنگی متفقین فریب خورد. برای مثال وقتی متفقین درحال پیاده کردن نیرو در نرماندی بودند و در حالی که حداقل 6 روز از آغاز تهاجم به نرماندی می گذشت، هیتلر در برابر اصرار ژنرال روندشتت و رومل برای حمله به سرپل های متفقین ایستادگی می کرد و فریب انگلیسی ها را باور نموده بود که نیروهای اصلی حمله کننده به کاله در استان بریتانی فرانسه حمله خواهند نمود. در جریان حمله متفقین به شمال افریقا و سپس سیسیل نیز وقایعی مشابه رخ داد. او شخصا فرماندهی کل ارتش آلمان را برعهده گرفت و این در حالی بود که آلمان همزمان در بیش از 4 جبهه (جبهه شرق، بالکان، جبهه نرماندی، جبهه اایتالیا) در حال نبرد بود و هر جبهه شامل چند ارتش و چند خط درگیری بود و پیگیری و طرح نقشه های نظامی و نیز پیش بینی تدارکات مورد نیاز و اعزام نیروهای کمکی برای هر جبهه در صورت نیاز، بسیار بیش از ظرفیت و توانائی یک فرد بود. او که از سال 1939 مشغول جنگ در اروپا و سپس افریقا بود و هدایت ارتش های آلمان را برعهده گرفته بود، نزد ژنرالهایش فردی نه چندان موجه و نزد بسیاری از آنان فردی خطرناک و عصبی و بی نزاکت و مجنون محسوب می شد. برای مثال فیلد مارشال روندشتت که یکی از برترین ژنرالهای جنگ دوم جهانی محسوب می شود بارها از طرف هیتلر مغضوب و سپس معزول گردید و یا فیلد مارشال اریش مانشتاین که مطمئنا باید او را بهترین استراتژیست جنگ دوم جهانی دانست، توسط هیتلر مغضوب و سپس برکنار گردید. فیلد مارشال اروین رومل که جوان ترین و شجاع ترین فیلد مارشال ارتش آلمان محسوب می شد آنچنان از دست هیتلر به ستوه آمد که مصمم به ترور و یا دستگیری وی گردید اما موفق به انجام این طرح نگردید و مجبور به خودکشی شد.

 همچنین هیتلر که قادر به درک تکنیک عقب نشینی به هنگام ضرورت نبود در بسیاری مواقع با دستورات خود مانع عقب نشینی نیروهای آلمانی و در نتیجه شکست های استراتژیک آن کشور می شد. برای نمونه زمانی که ژنرال پاولوس از هیتلر درخواست نمود تا در برابر ضدحمله روسها از استالینگراد دست به عقب نشینی بزند هیتلر با این راهبرد او مخالفت نمود و دستورداد تا ارتش ششم آلمان در همان موضعی که دارد باقی بماند و در نتیجه این دستور هیتلر کل ارتش ششم به استعداد 300 هزار نفر منهدم شد و از صحنه نبردها خارج شد.

 هیتلر آنچنان در بین ژنرالهایش نامحبوب بود که برای محافظت از خود حتی در زمان ملاقات هایش با ژنرالهای ورماخت تحت شدیدترین تدابیر امنیتی افراد اس اس قرار داشت و این مسئله فقط مختص او بود و در بین دیگر سران سیاسی جهان آن روز بی سابقه بود زیرا نه چرچیل و نه استالین و نه حتی موسولینی و یا هیروهیتو گارد محافظ مخصوص به خود نداشتند و در میان اعضای ارتش خود دارای اعتبار محسوب می شدند.   

 دلایل فنی و نظامی 

 حمله به غرب و پیروزی سریع و آسان بر ارتشهای 4 کشور متفق در سال 1940 را باید آخرین پیروزی هیتلر محسوب نمود اما این پیروزی آنچنان بازتاب یافت که حتی نازیها و شخص هیتلر هم تصور نمودند که امری محال و ناممکن را به انجام رسانده اند. در واقع باید گفت این پیروزی یک اتفاق عجیب و غریب محسوب نمی گردد بلکه شاید بتوان گفت اتفاقی بسیار سطحی بوده است اما تبلیغات نازیها حتی خود آنان را نیز تحت الشعاع قرار داده بود. اما چرا این پیروزی را نباید یک امر خارق العاده به حساب آورد؟

 زمانی که آلمان به غرب حمله نمود اساسا هیچ مانع جدی در سر راه آن کشور موجود نبود. کشورهای بلژیک و لوکزامبورگ و هلند اساسا در معادلات نظامی ارزش چندانی نداشتند و تماما ظرف 3 روز اول جنگ به تصرف آلمان درآمدند و این در حالی بود که ارتش مشترک فرانسه و انگلستان ضمن دفاع از فرانسه وظیفه داشتند تا از این 3 کشور نیز دفاع نماید. نیروهای انگلیسی در فرانسه از کمیت اندکی برخوردار بودند و باید گفت اساسا 90 درصد بار جنگ بر دوش فرانسه قرار داشت و نیروهای این کشور در چنین اوضاعی میبایست از بلژیک و هلند و لوکزامبورگ نیز دفاع می کردند ضمن آنکه آلمان ها از خاک بلژیک به فرانسه حمله نمودند و بی طرفی آن کشور را نقض کردند در حالی که فرانسویان آماده جنگ در مرزهای بلژیک نبودند و تمام استحکامات دفاعی فرانسه در مرزهای آن کشور و آلمان قرار داشت. علاوه بر موارد فوق باید اضافه نمود این آلمان بود که حمله را شروع نمود و حمله را در اوج قدرت و آمادگی رزمی انجام داد. پیروزی سریع آلمان در لهستان و جبهه غرب اگرچه برای آن کشور یک پیروزی بزرگ محسوب شد اما در جریان این نبردها فرماندهان انگلیسی و روسی مدل عملیات برق آسا را درک نمودند و از آن پس آلمانها نتوانستند موفقیتی در عرصه نظامی بدست آورند.

 پس از شکست فرانسه، آلمانها انگلستان را زیر شدید ترین حملات هوائی تا آن زمان قرار دادند اما در جریان همین نبرد بود که نخستین شکست جنگی خود را نیز تجربه نمودند.این شکست تبلیغات گوبلز و نازیها را که اشعار می داشت آلمان غیر قابل شکست و همیشه پیروز است را خنثی نمود.

 آلمان ها پس از موفقیت در غرب و شکست در نبرد بریتانیا در بالکان مداخله نمودند و به اتفاق ایتالیا دست به ماجراجوئی در کشورهای آلبانی و یونان و یوگسلاوی زدند. اگرچه آنها در تمام این نبردها به ظاهر پیروز بودند اما یکی از علل مشکلات و شکست های آتی آلمان را باید در همین به ظاهر پیروزی ها دید.

 حمله ایتالیا به آلبانی به معنی واقعی کلمه یک مصیبت بود. ایتالیا علیرغم برتری به ظاهر نظامی خود در باتلاق آلبانی فرو رفت و آلمان برای نجات آن کشور مجبور به مداخله گردید. حمله آلمان به یوگسلاوی موجب گردید تا بیش از 350 هزار سرباز آلمانی در یوگسلاوی معطل گردند و هیتلر نیز که برای حمله به اتحاد شوروی آماده می شد نزدیک به 45 روز حیاتی را از دست داد و در نتیجه نیروهای آلمانی همزمان با شروع فصل سرد به دروازه های مسکو رسیدند و یکی از بدترین شکست های خود را متحمل شدند. همچنین اگرچه آلمان ها موفق به تسخیر جزیره کرت شدند اما این پیروزی بهائی گزاف بر آلمان تحمیل نمود و هیتلر به دلیل تلفات بالای قوای هوابردش در این عملیات، دیگر نتوانست تا پایان جنگ از این نیروی مهم و راهبردی استفاده کند.  

 از نظر فنی و نیز حتی بر روی کاغذ، آلمان ها هیچ شانسی برای پیروزی نداشتند. زمانی که در 3 سپتامبر 1939 انگلستان و روز پس از آن فرانسه به آلمان اعلان جنگ دادند دریاسالار رایدر فرمانده نیروی دریائی گفته بود که این جنگ 4 سال زودتر آغاز شده است و نیروی دریائی آلمان آمادگی لازم برای جنگ را تا قبل از سال 1943 ندارد. آلمان در این زمان فقط 4 نبرد ناو مطرح (به نامهای بیسمارک، شارنهورست، گنیزنائو، تریپتیز) و حداکثر 5 رزمناو مطرح (به نامهای بلوخر، پرنس اوژن، لوتزوو، گراف اشپی، هامبورگ) در اختیار داشت و در مقایسه با ناوگان دریائی انگلستان و ژاپن و آمریکا و فرانسه و حتی ایتالیا بسیار عقب تر بود اگرچه از نظر کیفیت ناوگان آلمان نسبت به ناوگان ایتالیا و فرانسه برتری داشتند. آلمان ها در آغاز جنگ فقط 57 زیردریائی داشتند اگرچه در اوج قدرت آنها درای 400 زیردریائی بودند اما با شروع جنگ از نظر کمی از متفقین پائین تر و از نظر کیفی در بهترین حالت با آنان برابر بودند.

 در عرصه نیروی هوائی نیز هواپیماهای آلمانی از نظر تکنولوژیکی و فنی از هواپیماهای انگلیسی و آمریکائی عقب تر بودند اما عملیاتی مانند حمله به گوئرنیکا موجب شده بود تا به شکلی تبلیغاتی لوفت وافه برترین نیروی هوائی دنیا به حساب آید. ژنرال آدولف گالاند در خاطرات خود می گوید زمانی که در یک کنفرانس گورینگ از من پرسید برای پیروزی بر انگلستان به چه چیزی نیاز دارید؟ من به او گفتم ما به هواپیماهائی مشابه هواپیماهای انگلیسی نیاز داریم. این مسئله اثبات میکند اگرچه نیروی هوائی آلمان دارای خلبانانی بسیار زبده بوده است اما هواپیماهای آلمانی نسبت به رقبای انگلیسی و آمریکائی خود در سطح بسیار نازل تری قرار داشته اند. هواپیماهای اسپیت فایر و هریکن انگلیسی از تمام انواع هواپیماهای آلمانی همتای خود برتر محسوب میشدند. همچنین مارشال گورینگ فرمانده نیروی هوائی آلمان از لحاظ لیاقت و کاردانی مطمئنا از همتایان انگلیسی و آمریکائی خود در سطح نازلتری قرار داشت و باید حضور صرف او در راس نیروی هوائی را یکی از دلایل باخت جنگ قلمداد نمود. هیچ منبع تاریخی وجود ندارد که گورینک و تصمیماتش را ستوده باشد و از آن به عنوان تصمیمی ارزشمند یاد کرده باشد. برای اثبات این مدعا می توان به کتاب خاطرات گالاند اشاره نمود. فقط در پایان جنگ بود که با ورود جت های آلمانی به فضای آلمان رقابت با متفقین به حد نهایت رسید اما آلمانها این سلاح موثر را در ابتدا و حتی اواسط جنگ در اختیار نداشتند.  

 همچنین بر خلاف انگلستان که 2 سال قبل از آغاز جنگ کل فضای آن کشور را زیر پوشش رادار قرار داده بود و رادار آنها نیز نسبت به نوع آلمانی خود برتری داشت، آلمان ها چنین تجهیزاتی را در اختیار نداشتند.   

 اما در مهمترین بخش نظامی یعنی در عرصه نیروی زمینی وضعیت آلمان نسبت به رقبایش چگونه بود؟

 آلمانها در عرصه تجهیزات نیروی زمینی علیرغم تبلیغات شان دارای ضعف های عمده ای بودند. برای مثال تانک های آلمانی نسبت به برخی از تانک های فرانسوی در سطحی نازلتر قرار داشتند اما نسبت به تانک های روسی مطمئنا در نازلترین سطح قرار می گرفتند. در آغاز عملیات باروباروسا برای حمله به اتحاد شوروی فیلد مارشال رایشنو از یک تانک سالم تی- 34 روسی بازدید نمود و به داخل این تانک رفت. او پس از اتمام بررسی هایش به آجودان خود گفته بود چنانچه روسها بتوانند از این تانک در سطحی وسیع تولید نمایند شکست ما حتمی است و این یک مثال بارز از کیفیت پائین تانک های آلمانی نسبت به تانک های روسی میباشد. همچنین تانک های شرمن آمریکائی نسبت به تمام انواع تانکهای آلمانی به غیر از تانک های تایگر 1 و تایگر 2 برتر بودند.

 در عرصه توپخانه نیز به جز توپ های 88 میلیمتری آلمانی که سلاحی مهلک به شمار میرفت دیگر تجهیزات آلمانی قابل بحث نبودند.

 بسیاری را عقیده بر این است که ژنرالهای آلمانی دارای مهارت بسیار زیادی در استراتژی بوده اند و برترین ژنرالهای جنگ دوم را تشکیل می دهند اما باید اظهار داشت برخلاف این نظریه فقط 3 فیلد مارشال آلمانی به نامهای اریش فون مانشتاین و روندشتت و اروین رومل را میتوان از زمره برترین ژنرالهای آلمانی با درجه فیلد مارشالی دانست. علاوه بر این 3 تن باید از 2 ژنرال آلمانی با نامهای هانس گودریان و مانتوفیل نیز نام برد که هر 2 فرمانده نیروی زرهی بوده اند. اما دیگر ژنرالهای آلمانی هیچ کدام دارای ارزشی مانند ژنرالهای یاد شده بالا نبودند. با این حال به غیر از مانتوفیل، هیتلر بقیه ژنرالهای یاد شده را به دفعات از فرماندهی معزول نمود. از دیگر سو ژنرالهای انگلیسی مانند وی ول و مونت گمری و ژنرالهای آمریکائی مانند برادلی و پاتون و سرانجام ژنرالهای نخبه روس که مطمئنا تعداد آنها چندین برابر همتایان آلمانی آنها بود افرادی بسیار درخشان، شجاع و به یاد ماندنی بودند.

 حمله آلمان به اتحاد شوروی را میتوان بزرگترین اشتباه هیتلر قلمداد نمود اگرچه بررسی اسناد تاریخی اثبات می کند که آلمانها متوجه تمرکز نیروهای شوروی در نزدیک خطوط مرزی و ایجاد جاده و پل های نظامی و خطوط ارتباطی در نزدیکی مرزهای لهستان شده بودند و در صورت عدم پیش دستی هیتلر، استالین به آلمان حمله میکرد اما باید به خاطر داشت تا روزی که هیتلر خود با حمله به لهستان آتش جنگ را مشتعل نکرده بود حمله شوروی به آلمان بسیار غیر محتمل بود. آنچه مسلم است این است که که حتی در صورتی که زمستان سخت روسیه حمله آلمان ها به مسکو را با مشکل مواجه نمی نمود و آلمان ها موفق به تسخیر مسکو می شدند باز هم چشم آنداز پیروزی بر شوروی دور از دسترس بود و مطمئنا آلمانها نمی توانستند پیروز جنگ با شوروی باشند.  

 متحدان آلمان

 ریشه بسیاری از مشکلات آلمان را باید در متحدان نه چندان پایدار آن جستجو نمود. برای مثال رومانی و بلغارستان و مجارستان در قاره اروپا حتی قدرت درجه دوم هم محسوب نمی شدند اما این کشورها متحدان آلمان محسوب می شدند و به دفعات موجب شکست نیروهای محور گردیدند. برای مثال در جریان نبرد استالینگراد ضدحمله ارتش سرخ شوروی از جائی انجام شد که ارتش رومانی در آن مستقر بود و حتی یک روز هم در برابر این ضدحمله دست به مقاومت نزد. ایتالیا که باید آن را قدرت درجه دوم اروپائی محسوب نمود اساسا یکی از مشکلات دائمی آلمان بود. حمله ایتالیا پس از حتمی شدن شکست فرانسه به آن کشور دفع گردید و ارتش ایتالیا موفق نشد در برابر ارتش شکست خورده فرانسوی که یک هفتم ارتش ایتالیا نیرو داشت، حتی یک وجب پیشروی نماید. ایتالیا سپس در شمال آفریقا دست به ماجراجوئی زد و به نیروهای انگلستان در شمال آفریقا حمله کرد. ایتالیائی ها نیروئی معادل 310 هزار نفر و انگلستان نیروئی معادل 36 هزار نفر در اختیار داشتند. نیروی اصلی حمله تحت فرماندهی گراتزیانی 200 هزار نفر را در اختیار داشت اما در پایان سال 1940 ارتش ایتالیا از انگلستان شکست های سختی خورد و موسولینی مجبور به درخواست کمک از آلمان شد و بدین ترتیب اثبات گردید ارتش پرهیاهوی ایتالیا فقط به درد جنگ های مستعمراتی با ارتش کشورهائی نظیر اتیوپی که سلاح هایشان را نیزه و تیروکمان تشکیل میداد، میخورد. حضور آلمان در شمال آفریقا صرفا به دلیل ناکارآمدی ایتالیائی ها و در بحبوهه حمله به روسیه، بیش از 150 هزار نفر از ارتش آلمان را در مکانی که نیازی به حضور آنان در آنجا نبود، معطل نمود و موجب خسارات جانی، روانی و تجهیزاتی بسیار برای ارتش آلمان شد. ارتش ایتالیا در حمله به آلبانی نیز فاجعه آفرید و یکبار دیگر آلمان مجبور به کمک به آن کشور شد. ایتالیائی ها در یونان نیز درمانده شدند و باز ارتش آلمان مجبور به مداخله در یونان گردید. در مجموع به نظر می رسد ایتالیائی بیش از آنکه یاور آلمان ها باشند سنگی در جلوی پای آلمان ها بوده اند.

 دیگر متحد آلمان یعنی ژاپن نیز در حالی که ارتش آلمان به شکلی فجیع در دروازه های مسکو یخ بسته بود، به ناوگان ایالات متحده در پرل هاربور حمله نمود و آلمان را مجبور کرد تا با یکی دیگر از قدرتهای درجه اول جهان سرشاخ شود. در مجموع باید گفت هیچ کدام  از متحدین آلمان نه فقط کمکی به آلمان نکردند بلکه دلیل بسیاری از مصیبت های آلمان به شمار میرفتند. اما در مقابل متفقین شامل انگلستان و شوروی و آمریکا تماما قدرت های درجه اول جهان به شمار میرفتند و هر یک دارای ذخایر و معادن و مواد اولیه بی شماری بوده اند. برای مثال خورشید در امپراطوری انگلستان غروب نمی کرد و این کشور می توانست بسیاری از مواد اولیه و مواد خام خود را از هند، ایران، مالزی، کانادا، استرالیا و... تامین نماید. اتحاد شوروی نیز در منطقه سیبری بر روی ثروت بیکرانی از معادن و مواد خام نشسته بود و علاوه بر آن میتوانست غله بسیاری از این منطقه برداشت نماید. ایالات متحده آمریکا نیز غول خفته ای بود که بیدار شد و با تامین امکانات هم برای انگلستان و هم برای شوروی نقش مهمی در جنگ ایفا نمود و این در حالی بود که کل صنایع سه کشور ایتالیا و ژاپن و آلمان به پای تولیدات نظامی اتحاد شوروی نمی رسید و هر سه کشور فوق در تامین سوخت مورد نیاز خود به شدت عاجز بودند. اساسا درک این مسئله که این سه کشور ضمن برخورداری از مشکل سوخت چگونه به خود حتی اجازه فکر کردن به ورود به جنگ را داده اند بسیار مشکل مینماید زیرا انگلستان نفت مورد نیاز خود را از ایران تامین می کرد و شوروی و آمریکا و کانادا نیز بر روی مخازن بزرگ نفت قرار داشتند و در مقابل هیچیک از کشورهای محور دارای ذخایر نفت نبود و هیتلر صرفا بر نفت رومانی و مجارستان تکیه زده بود و با از دست دادن این کشورها ماشین جنگی هیتلر دچار کمبود حیاتی سوخت گردید.  

 نبرد در تاریکی 

 یکی از دلایل عمده شکست آلمان در جنگ دوم جهانی را باید ضعف سیستم های اطلاعاتی و ضد اطلاعاتی آلمان دانست. برای مثال در حالی که انگلستان با موفقیت توانسته بود تقریبا تمامی جاسوسان آلمانی را شناسائی و دستگیر و بسیاری را وادار به جاسوسی به نفع خود و ارائه اطلاعات غلط به آلمان نماید اما در مقابل انگلستان موفق شده بود در بسیاری از سطوح مختلف نظامی و غیرنظامی در آلمان رخنه موثر نماید. سازمان اطلاعات ابوهر که زیر نظر دریاسالار کاناریس فعالیت می کرد در اساس پوششی برای رهبران نظامی و سیاسی ضد هیتلر بود و مشغول توطئه برای کودتا و ترور هیتلر و دیگر سران نازی بود و این در حالی بود که چنین امری در هیچ یک از نهادهای اطلاعاتی متفقین دیده نشد. سازمان ابوهر تقریبا هیچ تلاش جدی برای رخنه در انگلستان و سازمان های اطلاعاتی آن انجام نداد و در موارد محدودی که اقدام به اعزام جاسوسان خود به انگلستان نمود نیز ناموفق بود زیرا تقریبا تمامی این افراد بلافاصله توسط نهادهای اطلاعاتی انگلستان دستگیر میشدند. در مجموع باید گفت پیروزی در جنگ ابتدا با پیروزی اطلاعاتی انگلستان که مطمئنا بهترین سازمان اطلاعاتی آن زمان بود، آغاز گردید. انگلستان و لهستان و فرانسه هر سه موفق شده بودند در سیستم رمز آلمان ها رخنه کنند. در طول جنگ تقریبا تمام دستورات و نقشه های آلمان در انگلستان بر روی میز چرچیل قرار داشت. سازمان SD نیز که تلاش بسیاری برای رخنه در امپراطوری انگلستان و دیگر کشورهای متفقین نموده بود بیشتر یک سازمان پلیسی موفق محسوب می شد تا یک نهاد اطلاعاتی. برای مثال شبکه جاسوسی آلمان از روز اول حضورش در ایران توسط انگلیسی ها رصد می شد و اعضای این شبکه که وظیفه داشتند اقدام به خرابکاری در تاسیسات نفتی جنوب و نیز خطوط راه آهن ایران نمایند حتی موفق به انجام یک عملیات خرابکاری نیز نگردید و تماما دستگیر گردید. همچنین گشتاپو که وظایف ضد اطلاعاتی در قلمرو رایش سوم را برعهده داشت نیز کمتر از آنچه شهرت کسب نموده است در امور ضد اطلاعاتی موفق نشان داد و شهرت بد بین المللی خود را مرهون روشهای خشن و وحشیانه شکنجه و اعتراف گیری بود تا موفقیت های ضد اطلاعاتیش. زیرا پس از جنگ مشخص گردید انگلستان به خصوص موفق گردیده است در تمام سطوح در عرصه های نظامی و غیرنظامی آلمان رخنه نماید و این در حالی بود که گشتاپو بیشتر به دنبال تعقیب نیروهای مخالف داخلی و عناصر نهضت مقاومت در کشورهای اشغال شده بود تا انجام وظایف ضد اطلاعاتی خود.   

 فعالیت های جاسوسی آلمانها در ایالات متحده آمریکا نیز بیش از انگلستان ثمر بخش نبود و در مقابل ایاات متحده موفق شده بود زیر نظر آلن دالس که بعدها به ریاست سیا رسید یک شبکه جاسوسی برای کسب اطلاعات از آلمان نازی در شهر برن سوئیس ایجاد نماید که بسیار بیش از آلمانها موفق نشان داد. آمریکائی ها همچنین موفق به رخنه در سیستم رمز ژاپنی ها شده بودند و می توانستند از تمام نیات و دستورات و نقشه های جنگی آنان قبل از اجرا آگاهی یابند. این در حالی بود که در سیستم رمز متفقین هرگز به این شکل توسط قوای محور رخنه نشد.

 شاید موفقیت روسها نیز در امور اطلاعاتی کمتر از انگلیسی ها نبوده باشد. روسها قبل از تهاجم آلمان به اتحاد شوروی شبکه های جاسوسی قدرتمندی مانند ارکستر سرخ و شبکه لوسی و شبکه برن را بنیان نهادند و برخلاف آنچه تصور می شود اصلا در برابر حمله آلمان به اتحاد شوروی غافلگیر نگشتند. شبکه های جاسوسی روسها تاریخ حمله، ساعت شروع حمله، جهت اصلی حمله، استعداد نیروهای مهاجم و بسیاری دیگر از اطلاعات حیاتی را به کشور شوروی مخابره نموده بودند. همچنین قبل از تهاجم نهائی آلمان ها به مسکو ریچار سورژ جاسوس شوروی در ژاپن اطلاعاتی در خصوص عدم حمله ژاپن به شوروی را مخابره نمود و این امر به روسها امکان داد تا 100 لشگر از سیبری را که به جنگ در شرایط سخت زمستان عادت داشتند را به جبهه مسکو منتقل نمایند و حمله آلمان ها را دفع نمایند. روسها همچنین توسط شبکه های جاسوسی خود از نیت و نقشه آلمان ها قبل از آغاز عملیات کورسک مطلع شده و دقیقا 10 دقیقه قبل از شروع حمله مکان تجمع نیروهای آلمانی را زیر شدیدترین حملات توپخانه ای قرار دادند. این در حالی است که چه در آغاز تهاجم به شوروی و چه در جریان نبردهای جبهه شرق آلمان فاقد شبکه جاسوسی در اتحاد شوروی بود. یک مثال جالب میتواند عدم درک آلمان ها را از مسائل اطلاعاتی بیان نماید. بنا بر اسناد موجود زمانی که هیتلر در جلسه سرفرماندهی آلمان قصد خود را برای حمله به اتحاد شوروی فاش نمود، دریاسالار کاناریس از حضار جلسه پرسیده بود که آیا آنان اطلاعات لازم در خصوص ظرفیت های نظامی و سیاسی اتحاد شوروی را در اختیار دارند؟ آیا آنان می دانند در صورت بروز جنگ آن کشور چه مقدار سرباز می تواند بسیج کند؟ ظرفیت تولید فولاد آن کشور چقدر است و در صورت لزوم تا چه میزان قابل افزایش میباشد؟ تولید تانک و توپ و هواپیما در اتحاد شوروی چقدر است و در صورت لزوم تا چه مقدار قابل افزایش میباشد؟ سیبری و ظرفیت های معدنی و صنعتی و نظامی آن چقدر است؟

 زمانی که کاناریس این سوالات را از حضار پرسید فیلد مارشال کایتل به او گفت: کاناریس عزیز فراموش نکنید که شما دریانورد هستید و این مسائل را درک نمیکنید. درست نیست که سعی کنید در مسائل سیاسی و نظامی به ما درس بدهید!!!

 این یک مثال ساده از عدم درک ضرورت کسب اطلاعات پیش از هر حمله ای است. به عبارت بهتر باید گفت آلمان ها بدون اطلاعات کافی و در اتاق تاریک مبارزه میکردند.

 آلمان ها در مقابل بسیاری از عملیات متفقین بشدت غافلگیر شدند زیرا توانائی کسب اطلاعات لازم در خصوص این عملیات را نداشتند. برای مثال زمانی که نیروهای متفقین در جریان عملیات مشعل در شمال آفریقا پیاده شدند آلمان ها بشدت غافلگیر شدند. آلمان ها در مقابل ضدحمله روسها در استالینگراد و نیز حمله متفقین به نرماندی نیز وضعیتی مشابه داشتند.

 ضعف اطلاعاتی آلمان در جریان خرابکاری متفقین در تاسیسات آب سنگین نروژ بسیار واضح و روشن بود. کاماندوهای متفقین ابتدا موفق شدند با بمب گذاری کارخانه را از کار بیاندازند و زمانی که آلمان ها مجددا آن را بکار انداختند بمب افکن های متفقین این تاسیسات را بمب باران نمودند. متفقین زمانی که فهمیدند آلمان ها قصد انتقال محموله آب سنگین نروژ به آلمان را دارند موفق شدند در کشتی حامل آن بمب گذاری نمایند و پس از انفجار کشتی این محموله در قعر آب های یک دریاچه نروژی ناپدید شد و پروژه بمب اتمی هیتلر که می توانست روند جنگ را تغیر دهد از کار افتاد.

 متفقین مشابه همین برتری اطلاعاتی را در خصوص پروژه موشک های وی -1 و وی -2 به دست آوردند و چندین بار سایت های تولید و آزمایش و ذخیره این موشک ها توسط متفقین نابود گردید و امکان استفاده از این موشک ها تا قبل از تابستان سال 1944 ممکن نشد. 

 وسعت مناطق تحت اشغال

 پس از حمله به اتحاد شوروی، آلمان ها تمام اروپا به استثنای پرتقال، اسپانیا، سوئیس و سوئد را به اشغال خود درآوردند. آنان اینک محدوده ای بین اقیانوس اطلس تا مسکو را زیر چکمه های خود داشتند اما این وسعت عظیم بلای جان آلمان ها شد. آنها میبایست برای حفظ هر کوه و دره و پل و تونل و بندر و شهر استراتژیک تعداد عمده ای از قوای خود را بکار میگرفتند و این در حالی بود که نیروهای ضد فاشیست و گروه های پارتیزانی و نیز کاماندوهای متفقین در این کشورها هر روز بر دامنه فعالیت خود می افزودند. این گستره وسیع اگرچه عمق استراتژیک آلمان را افزایش داده بود اما آن کشور را به دلیل طولانی شدن خطوط تدارکاتیش شدیدا ضربه پذبر نموده بود. برای مثال ارسال تدارکات از آلمان به جبهه جنگ بعضا میبایست از چند کشور عبور میکرد و گاهی ارسال یک واحد گلوله توپخانه از یک کارخانه آلمانی به جبهه روسیه مستلزم عبور از خاک لهستان و بیلوروسی و سرانجام اکرائین بود و این در حالی بود که تقریبا تمام این مناطق در معرض خطر حمله پارتیزانها قرار داشت و آلمان ها هرگز دارای چنان نیروی عظیمی برای حفظ و کنترل تمام مناطق اشغالی خود نبودند. آلمان ها در هیچ یک از کشورهای اشغالی یک نیروی محبوب محسوب نمی شدند و حتی در ایتالیا که متحد آن کشور بود با حملات پارتیزانها مواجه شده بودند. برای مثال شورش ورشو و نیز شورش گتوی ورشو و شورش مردم پاریس و شورش مردم مجارستان همگی مثالهائی از مشکلات آلمان ها در حفظ و نگهداری مناطق اشغالی بوده است.

 با توجه به مراتب فوق باید خاطر نشان نمود شکست آلمان در جنگ دوم جهانی هرگز نمیتوانست یک امر غیرممکن به نظر آید بلکه امری حتمی و حیاتی بود چنانچه دریاسالار کاناریس قبل از حمله به لهستان پیش بینی نموده بود و حتی زمانی که در اواسط سال 1941  نیروهای آلمانی با پیروزی در استپ های روسیه پیش روی میکردند، بسیاری از ژنرالهای آلمانی نگران عاقبت این جنگ بودند و تاریخ ثابت نمود که کاناریس و آنان اشتباه نمیکردند.  

 

  

                                                                       نوشته شده در تاریخ : 13/10/91

                                                                                                   نظر بدهید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

info@WikiArya.com

استفاده از مطالب سایت تنها با ذکر منبع مجاز است و تمام حقوق این وب سایت متعلق به مؤلف می باشد.