نظرات و پیشنهادات درباره ما معرفی کتاب تاریخچه جاسوسی لغات سرخپوستی تاریخ سرخپوستان جنگ جهانی دوم جنگ جهانی اول صفحه اصلی  
 

 

 
 

خاطرات منتشر نشده یک سمور آبی از جنگ مارن

 

 در 33 ماه مارش 30001 دفتر خاطرات یک سمور آبی که شاهد زنده جنگ اول جهانی بود در بستر رودخانه مارن نزدیک پاریس و هنگام لای روبی این رودخانه پیدا شد. این دفتر خاطرات موج وسیعی را در رسانه های کشورهای جهان چهارم به راه انداخته است بگونه ای که کارشناسان از آن با نام بزرگترین بمب خبری تاریخ بشر یاد میکنند. همچنین شهردار یکی از شهرهای جهان چهارمی به نام سین سیناتی در آمریکا اعلام کرده است برای این سمور آبی یک بنای یادبود ایجاد خواهد شد. او خواستار ترجمه این اثر به زبان پویا نمائی شده است. شهردار شهر سین سیناتی همچنین در ادامه اعلام کرد این شهر تمام امکانات خود را برای اعطای حق شهروندی در باغ وحش این شهر به بازماندگان و نوادگان این سمور آبی بکار خواهد برد.

 یکی از اعضای خبر گزاری طاس با یکی از نوادگان این سمور آبی یک نشست خبری در عمق رودخانه مارن برگزار نموده که در جریان این مصاحبه سمور یاد شده جزئیات بیشتری از این ماجرا را افشاء نموده است. او گفت این بمب خبری قطره ای است از یک اقیانوس توحش انسان بر علیه خودش و طبیعت و توحش انسان در برابر منطق حاکم بر این رودخانه. صحبت های او به این شرح بود: این تصویر رو که میبینید تصویر پدربزرگ منه که بهش سمور دانا میگفتن. اون کسیه که این دفتر خاطرات رو نوشته. این تنها عکسی که ملاحظه میکنید در جریان نبرد مارن و بصورت اتفاقی توسط یک عکاس هنرمند فرانسوی که اعتقاد داشت جنگ بهترین مکان برای تصویر برداری هنری محسوب میشه، گرفته شده.

 پدربزرگ میگه اون انسان یه روز در حالی که داشت از صحنه جنگ عکس برداری میکرد و در حالی که من فقط چند متر دورتر از اون از لای نیزارها داشتم میدیدمش ولی اون این مسئله رو نمیدونست، داشت با خودش حرف میزد. اون به خودش میگفت انسان با جنگ زودتر به ترقی و تکامل معنوی و پیشرفت علمی میرسه. پدربزرگ من میگفت من هرگز معنی این حرفها رو نفهمیدم. اون تا لحظه مرگ سعی کرد این حرفها رو رمز گشائی کنه و بفهمه اما.... معلومه دیگه اون هم مثل بعضی انسانها معنی تکامل معنوی در جنگ رو نفهمید. به هر حال همونطوری که در این عکس میبینید پدربزرگ من در این روز یه سمور افسرده و گرسنه و آواره بوده.

 

 

 اون که خیلی از عکس برداری از خودش عصبانی بود به من گفت انسانها هیچ حریمی برای دیگران قائل نیستند و حتی امروزه هم با یه چیزی که بهش موبایل میگن از هر کسی در هر جائی و در هر وضعیتی عکس میگیرناون میگفت دنیا با سرعت آبهای ِ رودخانه مارن در زمان سیل، داره به سمت فاجعه حرکت میکنه. اون همیشه فکر میکرد ماموریت اون اینه که این حرفها رو برای نسل آینده سمورها و انسانها بنویسه که البته این کارو کرد و شما الان نوشته هاشو کشف کردین. اون همیشه میگفت من (یعنی خودش) یه هدف والا داره که همانا نجات رودخانه مارن از دست بشره. اما در باره جنگ اون حرفهای جالب زد که من هرگز فراموش نمیکنم. البته قسمت مهمی از اون حرفها رو فراموش کردم اما اون قسمتی رو که فراموش نکردم، اگه یادم نره فراموشش نمیکنم.

 پدربزرگ میگفت همه چیز از سحرگاه یکی از آخرین روزهای نفرین شده فصل گرم شروع شد. در این روز یه عده انسان با وسایلی که من هرگز اسمشونو نفهمیدم ولی فقط به درد کشتار انسانها و هر موجود متحرک دیگه میخورد، از راه رسیدن. اونها غریبه بودن و این مناطق رو نمی شناختن. در اون زمان هنوز اینترنت این گوشه دنیا رو به اون گوشه دنیا ندوخته بود. در اون زمان یکی از سمورهای پیر دنیادیده به پدربزرگ من که سمور جوان و خوش تیپی بود، گفته بود این انسانها از جائی که بهش اون طرف مرز میگن اومدن و قصد دارن اونهائی رو که این طرف مرز زندگی میکنن رو بکشن. اما به چه دلیل؟

 این موضوع رو نه اون سمور پیر فهمید نه پدربزرگ من فهمید و نه من میفهمم. شما هم خودتونو خسته نکنید چون شما هم دلیلشو نمیفهمین. پدربزرگ من گفت چند روز بعد انسانهای این طرف مرز که خیلی عصبانی بودن به انسانهای اون طرف مرز حمله کردن و با تمام خشم و عصبانیت خودشون سعی کردن غریبه ها رو تا نفر آخر بکشن ولی نتونستن. اون میگفت یه چیزهائی توی آب میافتاد و بعد یه دفعه با صدای بلندی همه چیز رو نابود میکرد. پدربزرگ من میگه خودش با چشم خودش دید که لانه عموش که دختر عموی مورد علاقه پدربزرگ من هم تو اون بود یه دفعه با یکی از این چیزها خراب شد و دختر عموی پدربزرگ من که قرار بود مادربزرگ من بشه یه دفعه برای همیشه ناپدید شد انگار که اصلا لانه عمو، و دختر عمو هرگز وجود نداشتن.

 اون میگه 7 شب و 7 روز مداوم انسانها به سادگی خوردن یه ماهی، همدیگر رو میکشتن. توی رودخونه پر شده بود از انسانهائی که روی آب دراز کشیده بودن و از بدن اونها یه چیز قرمز رنگی خارج میشد و آب رودخونه اونها رو با خودش میبرد. پدربزرگ من میگه خیلی از این انسانها بعدا به عمق آب رفتن و الان هم اونجا هستن اما ماهیها گوشتشونو خوردن و فقط استخونشون باقی مونده. پدربزرگ من میگه چون ما از انسانها خیلی بدمون میومد، اون ماهیهائی رو که گوشت انسانها رو میخوردن رو نمیخوردیم و ماهیها وقتی فهمیدن که خوردن گوشت انسانها اونها رو از خورده شدن توسط ما نجات میده همشون گوشتخوار شده بودن.

 پدربزرگ من میگه شما نمیتونید بفهمید اون چیزی که انسانها به اون جنگ میگن چقدر احمقانه و ظالمانه ست. اون می گفت وقتی جنگ تمام شد ما یه عده سمور بودیم که نه لونه داشتیم و نه غذا و نه فامیل و نه دختر عمو. پدربزرگ من بعد از مرگ دختر عموش دیگه ازدواج نکرد اما من افتخار میکنم که نوه لایقی برای اون بودم و هستم. راستی توی عکس شما برای روزنامه تون خوش تیپ افتادم یا نه؟

                                                                           پایان مصاحبه با سمور رودخانه مارن.

                                                                                                    (نویسنده: هیچکس)

 

 

 

 و اما بد ندیدیم برای آشنائی شما با رودخانه مارن چند عکس زیبا از آنرا در زیر برایتان بنمایش بگذاریم. خودتان قضاوت کنید آیا صلح زیباتر و قشنگتر از جنگ نیست؟

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                                              نوشته شده در تاریخ : 23/06/88

                                                                                                         نظر بدهید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

info@Special-History.com

استفاده از مطالب سایت تنها با ذکر منبع مجاز است و تمام حقوق این وب سایت متعلق به مؤلف می باشد.