شولتسه هولتهوس

 

 دکتر شولتسه هولتهوس

 (MAJOR DR. BERNHARDT SCHULZE HOLTHUS)

 متولد 13 ماه می 1896 ، فوت نا معلوم

 دکتر شولتسه هولتهوس معاون اداره یکم سازمان جاسوسی اَب ور (سرویس کسب اطلاعات نظامی آلمان نازی در جریان جنگ دوم جهانی) بود که از محل تولد و همچنین تاریخ و محل فوت او هیچگونه اطلاعاتی در دست نیست (نویسنده بی مقدار به فقر اطلاعات دچار شده و هر اطلاعاتی که در این خصوص به وی ارائه شود موجب مزید تشکر خواهد شد). آنچه در این مطلب در خصوص وی نوشته می شود صرفا براساس کتاب خاطرات وی به نام سپیده دم در ایران با ترجمه مترجم گرانقدر کشورمان آقای مهرداد اهری) و نیز ترجمه متنی به زبان انگلیسی از دایره المعارف ایرانیکا میباشد. از زندگی او تا قبل از آغاز ماموریتش در ایران اطلاعاتی در دست نیست و آنچه می دانیم به شرح ذیل است:

شولتسه هولتهوس در جنگ جهانی اول شرکت نمود و در جبهه زخمی شد و به بیمارستان نظامی اعزام شد. وی در بیمارستان نظامی با همسرش آشنا شد و در الگرزهاوزن (ELGERSHAUSEN) ازدواج نمودند و حاصل ازدواج آنان 3 فرزند بود. رشته تحصیلی همسر وی مجسمه سازی بود و شخص شولتسه هولتهوس در سازمان اَب ور دارای درجه سرگردی بوده است. او همچنین به زبان روسی بسیار مسلط بوده است.

 وی در ابتدا ماموریت داشت تا با تشکیل یک شبکه جاسوسی در مناطق نفت خیز قفقاز، با خرابکاری و کسب اطلاعات صنعتی و نظامی ارتش شوروی را پس از حمله ارتش آلمان نازی به اتحاد شوروی، با کمبود سوخت و تدارکات مواجه نماید اما پس از حمله متفقین به ایران در ساعت 5 صبح روز دوشنبه 25 اوت 1941 مجبور به تغییر استراتژی شد و به مناطق جنوبی ایران نقل مکان نمود. او تلاش نمود تا با ایجاد یک نهضت مقاومت برضد انگلیسی ها با کمک قوم دلاور و همیشه بایدار قشقائی که سابقه زیادی در مبارزات ضد انگلیسی داشتند، در کار تاراج نفت ایران به نفع متفقین وقفه ایجاد نماید و به این منظور با ناصر خان قشقائی اقدام به تشکیل نیروی مقاومتی در جنوب نمودند که برای مدتها دردسری بزرگ برای حکومت ایران و شخص وینستون چرچیل محسوب میشد.

 براساس یاداشت های دکتر شولتسه هولتهوس سازمان اَب ور تا فوریه 1941 هنوز نتوانسته بود هیچ گونه شبکه اطلاعاتی در منطقه نفت خیز باکو تاسیس نماید. قصد هیتلر در حمله به اتحاد شوروی ضرورت تشکیل شبکه های جاسوسی برای ایجاد خرابکاری در منطقه نفت خیز باکو را تشدید می کرد.

 بر اساس محاسبات استراتژیست های نظامی و سیاسی آلمان ایجاد مانع در استخراج و فرآوری نفت در جنگ با اتحاد شوروی امری بسیار حیاتی محسوب میشد. اَب ور قبلا با جا زدن دو نفر از افراد خود در گروه اعزامی یک پروفسور قوم شناس به منطقه مرزی بین ایران و ترکیه تلاش کرده بود تا جای پائی در منطقه ایجاد نماید اما این دو نفر با عدم موفقیت به آلمان بازگشته بودند. اقدام بعدی آنان نیز با اعزام یکی از افراد سازمان اَب ور به نام لهورکون به تبریز در پوشش کنسول آلمان در تبریز، زمانی با شکست مواجه شد که یک یهودی برلینی در روز اول ورود لهورکون او را شناخته بود و به دلیل کمکی که لهورکون به او نموده بود تا از آلمان فرار کند برای سپاسگذاری از وی اقدام به معرفی لهورکون به دیگران به عنوان یک افسر انسان دوست اَب ور نموده بوددکتر هولتهوس در فوریه 1941 به اتاق کار سرهنگ پیکن بروک ریاست اداره یکم جاسوسی اَب ور رفت و از او درخواست نمود تا شخصا مسئولیت تاسیس و هدایت شبکه اطلاعاتی در منطقه نفت خیز باکو را برعهده بگیرد.

 

پیکن بروک فرمانده شولتسه در اَب ور

 

 سرهنگ پیکن بروک مردی بلند قد و خوش لباس با موهای فلفل نمکی بود که از خانواده ثروتمندی برخاسته بود و به ندرت تحت تاثیر دیگران قرار گرفته بود دکتر هولتهوس به پیکن بروک پیشنهاد می کند تا به عنوان کنسول آلمان به تبریز اعزام شود. این پیشنهاد مورد قبول واقع می شود و او با نام دکتر برونو شولتس به عنوان یکی از مدیران وزارت کشور برای بررسی مسائل درسی و کلیسا عازم ایران می شود او در طول مسافرت خود با عبور از کشور روسیه به باکو رفته و از آن شهر با کشتی به بندر پهلوی (نام امروزی بندر انزلی) وارد می شود.

 هولتهوس در کتاب خود می گوید در بندر پهلوی فقر وجود داشت ولی وجود فقر در زیر نوعی سادگی و طبیعتی زیبا و مبالغه آمیز پنهان شده بود. او می گوید این فقر بیشتر حاکی از بی قیدی نسبت به زندگی مادی بود و به نوعی فلسفه شرق را تداعی می کرد. او همچنین در بدو ورود به تهران از مشاهده شهری در دامنه جبال البرز با صخره های سیاه آن و نیز مشاهده قله زیبای دماوند محسور شده بود. او پس از قانع کردن اتل سفیر آلمان در ایران برای کسب مقام رئیس دفتر کنسول آلمان در تبریز به آلمان بازگشت و این بار نیز از راه شوروی به آلمان رفت. او پس از بازگشت به آلمان گزارشی مفصل از اقدامات خود را به دریادار کاناریس رئیس کل سازمان اَب ور ارائه کرد و کاناریس به او ماموریت داد تا اواسط ماه ژوئن گزارشی از اطلاعات اقتصادی و نظامی شوروی را برای او ارسال نماید. این موضوع به وضوح نمایانگر تصمیم آلمان برای حمله به اتحاد شوروی در ماه ژوئن بود. دریادار کاناریس در توضیح علت این امر گفته بود که گزارشها حکایت از تمرکز قوای اتحاد شوروی در مرز دارد و هیتلر تصمیم گرفته است پیش دستی نماید.

 

دریادار کاناریس

 

 پس از بازگشت هولتهوس به تبریز، گروهی از جوانان آلمانوفیل با عبور از مرز شوروی به خاک آن کشور نفوذ نمودند و اطلاعات نظامی مهمی را برای وی به همراه آوردند که این اطلاعات به سرعت به برلین ارسال شد. 2 روز پس از آن در ساعت 3:15 صبح روز 22 ژوئن 1941 آلمان نازی به اتحاد شوروی حمله کرد. یک عضو ایرانی SD به نام مافی (او تنها ایرانی عضو این سازمان بود و دوره های آموزشی SD را گذرانده بود) به او اطلاع داد که یک مهاجر ناراضی روس به نام نازاروف از همکاری با هولتهوس استقبال می کند. پس از ملاقاتی که بین هولتهوس و نازاروف رخ داد نازاروف در ازای دریافت مبلغی پول متعهد شد تا اطلاعات مورد نیاز وی را در اختیارش بگذارد اما نازاروف پس از مدتی با اطلاعاتی بی ارزش به هولتهوس مراجعه نمود و وی را تهدید نمود که هویتش را برای روسها افشا خواهد نمود. چند روز بعد این تهدید عملی شد و رادیو باکو اعلام کرد یک تشکیلات جاسوسی تحت نظارت کنسول اشمیت در حال فعالیت است.

 در اوایل ماه ژوئن سیل ِ دستورات از آلمان به سوی دکتر هولتهوس روانه شده بود. این دستورات شامل کسب اطلاعات در خصوص جابجائی نظامی در آن سوی مرز و پرواز هواپیماهای نظامی و حرکت کاروانهای کمکی متفقین در خلیج فارس بود و این مسئله موجب شده بود تا هولتهوس اطمینان کسب نماید که حمله متفقین به ایران نزدیک می باشد. در اواسط ماه ژوئیه یک دیپلمات بدیمن آلمانی به نام کنسول ووسف به تبریز وارد شد. او قبلا در کاربین و سپس در نارویک و سرانجام در دروازه آهنین که تنگی به طول 3 کیلومتر در رود دانوب بین یوگسلاوی و رومانی است خدمت کرده بود و تمام این مناطق پس از ورود او صحنه عملیات نظامی بین طرفین درگیر در جنگ شده بود و اینک ورود او به تبریز احساس سردی مرگ آوری را با خود به همراه آورده بود و پیش بینی میشد که تبریز نیز به زودی صحنه جنگ گردد.

 در ساعت 5 صبح روز دوشنبه 25 اوت متفقین شامل انگلستان و روسیه از شمال و جنوب به ایران حمله کردند و اتباع آلمانی مقیم تبریز که قبلا برنامه خروج از تبریز را آماده کرده بودند با برنامه ریزی اقدام به تخلیه تبریز نمودند. هولتهوس زمانی که سعی نمود تا یک پرستار آلمانی به نام الیزابت گارمز (ELISABETH GARMS) که در مرکز نگهداری از کودکان نابینا کار میکرد را قانع به خروج از تبریز نماید، موفق نشد وی را قانع کند. الیزابت به هولتهوس گفت من همین جا می مانم زیرا خداوند چنین خواسته است. در میان اتباع آلمانی در تبریز یک یهودی به نام ابینری به هولتهوس گفت که او 2 روز قبل هنگام حضور در کنسولگری انگلیس، شنیده بود که متفقین در روز 25 اوت به ایران حمله خواهند کرد و او این مسئله را به مقامات آلمانی گزارش کرده بود اما مثمر ثمر واقع نشده بود.

 

تبریز در اشغال تانک های تی 26 ارتش شوروی

 

 اتباع آلمانی و هولتهوس به سرعت اقدام به ترک تبریز به مقصد تهران نمودند و هولتهوس مینویسد دیده است که چگونه مرده خورها در شهر تبریز اقدام به غارت و چپاول نموده اند. او در عمارت تابستانی آلمان در شمیران با دیدن تجمع اتباع آلمانی با خود اندیشید که این یک تله موش واقعی است. هولتهوس که متوجه شده بود پیشروی روسها از شمال و انگلیسی ها از جنوب همه راه های فرار را بسته است تصمیم می گیرد به همراه همسرش و یک مهندس آلمانی به نام هیر شاو از طریق کویر ایران به سوی مرز افغانستان حرکت کند. او تصمیم گرفت بود تا با حضور در افغانستان به هدایت شبکه های جاسوسی خود در ایران ادامه دهد. بنابراین در سپتامبر 1941 به سرعت تهران را به مقصد اصفهان ترک کرد. وی تصمیم گرفته بود تا از راه کویر به مرز افغانستان و از آنجا به کشور افغانستان برود اما آنان در قم با خرابی ماشینشان مواجه می شوند و پس از رسیدن به اصفهان در سالروز ازدواجشان به دیدن بناهای تاریخی آن مانند مسجد شیخ لطف الله و کاخ چهلستون می روند که تاثیر عمیقی بر شناخت آنان از ایران گذاشت.

 

نیروهای انگلیسی در ایران

 

 پس از ترک اصفهان در کرمان توسط پلیس ایران دستگیر شده و مجبور به ترک کرمان می شوند. آنان با گذر از بم به سوی مرز رفتند و در آنجا تصمیم به حرکت به سوی بیرجند گرفتند اما در بیرجند دوباره دستگیر شدند و این بار به تهران اعزام شده تحویل مقامات سفارت سوئد گردیدند. هولتهوس همچنین در تهران مطلع شد که الیزابت پرستار آلمانی در تبریز در زندان روسها درگذشته است. اندکی بعد او مطلع شد که مقامات سفارت سوئد تصمیم گرفته اند تا او را به مقامات انگلیسی تحویل دهند. بنابراین به بهانه ترمیم دندان همسرش از سفارت خارج شد و فرار کرد. او موفق شد به کمک یک ایرانی به نام حمدالله به یک روستا در شمیران در کوهپایه های قله توچال رفته و پنهان شود اما اندکی بعد مجبور به ترک آن محل شد و به همراه همسرش به یکی از محله های بدنام در خیابان شاپور نقل مکان نمود.

 او در این مکان متوجه می شود که مایر افسر سازمان جاسوسی SD در قبرستان ارامنه به عنوان گورکن کار میکند و از آنجا شبکه جاسوسی خود را هدایت می کند. مایر پیامی برای هولتهوس فرستاده بود و خواستار ملاقات حضوری با وی در خارج از محدوده شهر در جاده شمیران شده بود. هولتهوس با لباس مبدل یک روحانی شیعه و مایر با لباس مبدلِ ِ یک عمله در خارج شهر ملاقات نمودند و در این ملاقات مایر به اطلاع هولتهوس رسانده بود که سرلشگر زاهدی فرمانده ارتش اصفهان و افسران وطن پرست ضد انگلیسی آماده اند به محض اشاره مقامات آلمانی ضربه را وارد نمایند و با ارتش اشغالگر متفقین وارد جنگ شوند. برای ارسال این خبر همسر شولتسه هولتهوس از راه مرز ترکیه عازم آن کشور شد. مدتی بعد او به دلیل لو رفتن محل سکونتش مجبور به ترک خانه امن خود شد و به خانه یک سرگرد شهربانی به نام اسفندیاری نقل مکان نمود و مدتی بعد مجبور به ترک آنجا و زندگی در یک خانه روستائی به عنوان باغبان شد.

 او در این مکان به فروختن گل به نظامیان انگلیسی مشغول شد و حتی تا به آنجا پیش رفت که با اونیفورم افسران لهستانی در یک خانه ویلائی یک سرگرد ارتش به نام کرمانشاهی برای افسران لهستانی ِ ارتش لهستان آزاد در تهران درباره جنایات روسها در لهستان سخنرانی نمود. وی پس از اقامت در منزل یکی از نمایندگان آلمانوفیل مجلس شورای ملی به نام نوبخت از طرف ناصرخان قشقائی پیامی دریافت نمود که براساس آن ناصرخان قشقائی از وی درخواست میکرد به عنوان مشاور نظامی وی در ایل قشقائی حضور یابد. ناصرخان قشقائی با در اختیار داشتن ارتشی متشکل از 20 هزار سواره نظام ممتاز و مسلح، قدرتمند ترین شخصیت صحنه سیاسی جنوب ایران بود و این مسئله زمانی ارزش پیدا می کرد که این ایل در مجاورت منطقه نفت خیز جنوب ایران قرار داشت.

 در ژوئن 1942 هولتهوس پس از مسافرتی نسبتا خسته کننده که با اتومبیل ناصرخان قشقائی انجام شد در مجاورت رودخانه قره آقاج به محل اسکان ایل قشقائی رسید و مورد پذیرائی ناصرخان قشقائی قرار گرفت. پس از ملاقات، ناصرخان به هولتهوس گفت چندی پیش یک مهندس آلمانی مدتی پیش به من پناهنده شد و در خواست کمک نمود.

 

 

 وی ادعا نموده که موفق شده است از مناطق تحت اشغال نیروهای متفقین فرار کند اما یکی از اطرافیان خان به او گفته بود این فرد زبان آلمانی را با لهجه روسی صحبت می کند و این مسئله موجب ایجاد شک در خصوص هویت او شده است. ناصرخان در ادامه افزوده بود که از این مهندس آلمانی خواسته است که در فراشبند برای فرود هواپیماهای آلمانی یک فرودگاه بسازد. ناصرخان سپس از هولتهوس خواسته بود که به فراشبند رفته و این مهندس آلمانی را از نزدیک ببیند و او را مورد شناسائی قرار دهد. پس از عزیمت هولتهوس به فراشبند وی موفق شد با آن مهندس آلمانی به نام کنستانتین یاکوب هومل (KONSTANTIN JAKOB HUMMEL) ملاقات نماید. آنها پس از ملاقات اولیه ای که با هم داشتند تبدیل به دوستان بسیار صمیمی شدند. اندکی بعد دولت انگلستان با اعزام نماینده ای به ایل قشقائی به ناصرخان پیشنهاد نمود که در ازای دریافت 5 میلیون تومان و به رسمیت شناختن استقلال منطقه قشقائی ها، هولتهوس را به آنان تسلیم نماید.

 این پیشنهاد توسط ناصرخان رد شد و اندکی بعد سه نفر با استفاده از تاریکی شب تلاش کردند تا هولتهوس را ترور کنند که به دلیل هوشیاری بالای محافظان قشقائی وی این توطئه ناکام ماند. اندکی بعد خبر رسید فرانز مایر سرجاسوس SD در ایران در شهر اصفهان بر سر بازی تخته نرد با یک ارمنی دچار اختلاف می شود و ارمنی نامبرده او را به مقامات انگلیسی لو می دهد. در مخفی گاه مایر یک دفترچه یاداشت پیدا می شود که نام افسران ایرانی طرفدار آلمان در آن نوشته شده بود. اطلاعات موجود در دفترچه مایر موجب شد سازمان جاسوسی انگلستان براساس طرحی به نام عملیات پونگو سرلشگر زاهدی را ربوده و به فلسطین تبعید نماید. هولتهوس در می یابد که از واسموس همچنان در میان ایل قشقائی به عنوان یک قهرمان یاد می شود. با فرارسیدن فصل سرد ناصرخان قشقائی با استفاده از تاکتیک جنگ های پارتیزانی موفق می شود تا افراد ایل خود را به قشلاق ببرد و در اواسط ماه مه سال 1943 ارتش ایران تحت فرماندهی ژنرال شاه بختی با هدایت ژنرال جی. فریزر فرمانده کل ارتش انگلستان در ایران که پیشنهاد 20 میلیون تومانی اش به ناصرخان برای تسلیم هولتهوس توسط وی رد شد، به منطقه تحت سلطه قشقائی ها حمله کرد. اولین نبرد بین طرفین در قلعه پریان با پیروزی خسروخان برادر جوان ناصر خان به پایان رسیده بود.

 

خسرو خان و محمد حسین خان قشقایی به همراه دكتر مصدق

 

 جنگ با نیروهای دولتی در گذرگاه موک در شمال فیروزآباد نیز به نفع نیروهای مقاومت قشقائی به پایان رسید. هولتهوس در این نبردها شاهد دلاوری و کار آزمودگی افراد ایل قشقائی در نبرد با نیروهای دولتی شد و بسیار تحت تاثیر قرار گرفت. چند روز بعد خبر تسخیر قلعه سمیرم توسط یک پیک پیاده که چند صد کیلومتر را دویده بود به ناصرخان رسید و یک بار دیگر هولتهوس را در تعجب ِ ناشی از استقامت بدنی بالای مردمان قشقائی فرو برد. در تابستان 1943 یک ایرانی و 3 آلمانی با چتر نجات در منطقه خان زنیان فرود آمدند که مجهز به دستگاه بی سیم و دینامیت و سکه های طلا بودند. این چتر بازان آلمانی موفق شدند خود را به اردوی خسرو خان قشقائی برسانند. هولتهوس که در راه انجام یک ماموریت از طرف ناصرخان بود پس از شنیدن این خبر به سوی اردوی خسرو خان به راه افتاد و با آنان ملاقات نمود. یکی از این عده یک افسر اس اس به نام مارتین کورمیس که مدتی در لیتوانی رئیس گشتاپو بود و دو نفر دیگر 2 درجه دار اس اس به نامهای پیوونکا و هاربرس بودند و فرد ایرانی یک فرد از ایل قشقائی به نام هومان فرزاد بود که در برلین در رشته مهندسی درس خوانده بود.

 

سمت راست هومان فرزاد تنها ایرانی عضو گروه اعزامی SD در سنین کهولت به همراه مهندس مهرداد اهری مترجم کتاب سپیده دم در ایران نوشته شده توسط شولتسه هولتهوس

( عکس از آقای نادر نامداری قره قانی )

 

 این گروه آلمانی هرچه تلاش کرد موفق به ایجاد ارتباط با برلین از طریق دستگاه بی سیم خود نشد و اندک مدتی بعد خبر دستگیری فرانز مایر توسط سکرت سرویس، به تیم آلمانی رسید. چند روز بعد ناصرخان هومان فرزاد را به تنهائی به حضور خود پذیرفت و پس از آن یک ملاقات بین سرهنگ رابرتسون نماینده دولت انگلستان و ناصرخان انجام شد و پس از آن نیز سرلشگر شاه بختی که به جای زاهدی فرمانده ارتش مرکزی ایران در اصفهان شده بود به ملاقات ناصرخان رفت. پس از این ملاقات بود که ناصرخان گروه آلمانی را به سرزمین بویر احمد فرستاد زیرا نماینده انگلستان به خان قشقائی اطلاع داده بود که دو برادر خان قشقائی به نام های ملک منصور و حسین قشقائی توسط سرویس مخفی انگلستان بازداشت و به قاهره منتقل شده اند و در برابر تسلیم عوامل جاسوسی آلمان حاضر به آزادی آنان میباشند.

 پس از انتقال به سرزمین بویر احمد بود که سرانجام گروه اعزامی پی برد که فرد و یا افرادی تنظیم دستگاه بی سیم آنان را به مقدار 400 مگا هرتز تغییر داده است و نخستین مظنون آنان هومان فرزاد بود. این گروه سرانجام در روز 21 مارس 1944 و همزمان با آغاز سال نوی ایرانی در طبقه اول ساختمان دهداری روستای دزکرد توسط افراد ایلات بویر احمد دستگیر شده و دو روز بعد در حیاط یک مدرسه روستائی از توابع آباده فارس به نیروهای انگلیسی تحویل گردیدند. سرگرد جکسون کنسول انگلستان در شیراز در مراسم تحویل حاضر بود و بلافاصله پس از تحویل و تحول آنان را سوار بر کامیون و اتومبیل های نظامی به تهران منتقل نمودند.

 5 روز پس از ورود هیئت آلمانی به تهران یک سروان ارتش انگلستان به نام تیسل ویت از هولتهوس از او بازجوئی نمود و در برابر مقاومت او برای عدم پاسخگوئی یک پرونده از اقدامات او را به وی نشان داد که شامل تمام جزئیات نیز و از جمله عکسی که از او و کنستانتین برداشته شده بود هم در میان این اسناد بوده است. در همان روز به او اطلاع داده شد که کورمیس خود را از پنجره به بیرون پرت کرده و درگذشته است. پس از اتمام بازجوئی ها وی به بازداشتگاه آمائوس در شمال غربی اسکاتلند فرستاده شد و در آوریل 1945 با یک افسر جاسوس انگلیسی که توسط آلمان ها دستگیر شده بود معاوضه گردید و از طریق سوئیس به برلین بازگشت.

 واقعیت چه بود؟

 آنچه بدیهی است این است که سازمان ضد اطلاعات انگلستان در تمام طول جنگ بر سازمان جاسوسی آلمان نازی اشراف اطلاعاتی داشته است و آنچه موجب شکست نهائی ارتش آلمان گردید ضعف سازمان های اطلاعاتی آن کشور بود. برای مثال وقتی در تاریخ 9 ماه می زیردریائی آلمانی یو 110 توسط ناوشکن انگلیسی بولداگ تصرف شد انگلیسی ها موفق به دستیابی به ماشین رمز انگیمای این زیردریائی شدند و براساس عملیاتی موسوم به عملیات اولترا تقریبا تمامی پیام های رمز ارتش آلمان را کشف رمز می کردند. امروزه براساس اطلاعات بدست آمده از آرشیوهای سازمان جاسوسی انگلستان مشخص شده است که به برکت وجود سیستم اولترا، سازمان جاسوسی انگلستان از قبل از تمام نقشه های آلمان اطلاع داشت. اولترا سیستم کشف رمز مخابرات نظامی آلمان بود که به خوبی یک ساعت سوئیسی کار میکرد و احتمالا اعزام هئیت آلمانی به منطقه تحت نفوذ قشقائی ها نیز از قبل توسط سیستم کشف رمز انگلستان رمز گشائی شده بود.

 همچنین هومان فرزاد در کتاب خاطراتش نقل میکند که زمانی که به قصر وانزه در حومه برلین دعوت شده بود تا در یک جلسه سران اس اس شرکت کند خدمتکار خانمی که برای آنان قهوه می آورد قهوه همه اعضای جلسه را از سمت چپ به آنان داده بود اما قهوه وی را از سمت راست. هومان فرزاد در ادامه می گوید بعدها وقتی توسط افسران اطلاعاتی انگلستان بازجوئی میشده است آنان به وی یادآوری نموده بودند که آن بانوی خدمتکار عامل آنان بوده است و به او از سمت راست قهوه تعارف نموده بود. این مسئله خود نمایانگر نفوذ اطلاعاتی انگلستان در سازمان های اس اس و گشتاپو بود.

 علاوه بر موارد فوق براساس خاطرات هولتهوس زمانی که وی توسط بازجویان انگلیسی تحت بازجوئی قرار گرفت با اسنادی مواجه شد که در میان آن اسناد عکسی بود که وی به همراه کنستانتین برداشته بود. بعدها مشخص شد کنستانتین عامل جاسوسی انگلستان در ایل قشقائی بوده و تمام جزئیات را به انگلیسی ها گزارش می کرده است. همچنین این مسئله که رئیس ایل قشقائی ناصرخان قشقائی ناگهان تصمیم به تحویل تیم آلمانی به مقامات انگلیسی گرفته بود برای مدتها یک سوال تاریخی مبهم شمرده می شد. واقعیت تحویل جاسوسان آلمانی توسط ناصرخان قشقائی به انگلستان که آنهمه از آن تنفر داشت چه بود؟

 واقعیت امر را باید در شخص هومان فرزاد مهندس اعزامی با گروه آلمانی جستجو نمود. براساس شواهد تاریخی پس از بازگشت موج جنگ به نفع متفقین که با بمب باران های گسترده شهرهای آلمان و شکست در نبردهای استالینگراد و العلمین و کورسک هراه بود، دو برادر ناصر قشقائی که در برلین زندگی میکردند از ماموریت یک هیئت آلمانی به سرپرستی مارتین کورمیس اطلاع یافتند. آنان همچنین اطلاع یافتند که در سرفرماندهی ارتش آلمان حتی خوشبین ترین ِ ژنرالها نیز پیروزی ارتش آلمان را غیرممکن می دانست و علاوه بر آن دو برادر قشقائی کسب اطلاع نموده بودند که اعزام این گروه در راستای اعزام گروه های مشابه به فلسطین و عراق و سوریه به منظور ایجاد قیام مردمی در این مناطق جهت مشغول نمودن نیروهای انگلیسی در این منطقه می باشد و ایل قشقائی نیز در معادلات آلمانها نه به عنوان یک متحد بلکه به عنوان ابزاری برای ایجاد فشار بر انگلستان مطرح می باشد.

 این دو برادر که متوجه شده بودند احساسات پاک و میهن پرستانه ایل قشقائی توسط مقامات آلمانی به بازی گرفته خواهد شد و نتیجه این امر تحریک به قیام این ملت دلاور برضد انگلستان خواهد بود و فرجامی به جز ویرانی و مصیبت برای ایل قشقائی به همراه نخواهد داشت تصمیم گرفتند تا این اطلاعات را از طریق هومان فرزاد به طور شفاهی به ناصرخان قشقائی انتقال دهند. همچنین این احتمال مطرح است که هومان فرزاد با دستکاری بیسیم آلمانها امکان تماس را از آنان سلب نموده باشد اگر چه این مسئله توسط هومان فرزاد در کتابی که بعدها تحت عنوان سرگذشت من نگاشت رد شده است. پس از اعزام گروه کاماندوئی آلمانی به جنوب ایران ملک منصور و حسین قشقائی به امید بازگشت به ایران به استانبول عزیمت می نمایند و در آنجا ماموران سکرت سرویس انگلستان آنان را به بغداد و سپس از راه زمینی به قاهره انتقال دادند و پس از انتقال به قاهره توسط مقامات انگلستان بازداشت شده و مراتب در جریان دیدار سرهنگ رابرتسون به اطلاع ناصرخان قشقائی رسید و شرط آزادی برادران وی را تحویل جاسوسان آلمانی اعلام نمودند.

 آنچه باعث شد نقشه آلمان نازی برای ایجاد جنگ داخلی در ایران و سپس جنگ میان مردم دلاور قشقائی با انگلستان که می توانست بسیار مهلک و مرگ آور باشد، عقیم بماند یک مهندس ایرانی گمنام به نام هومان فرزاد بود که در تاریخ ایران فردی گمنام می باشد. وی خدمتی بسیار بزرگ در حق این آب و خاک نمود و سالها بعد در گمنامی درگذشت اما آنچه از وی باقی مانده است یک کتاب به نام سرگذشت من و یک دختر که در کالیفرنیای آمریکا زندگی میکند و نیز خدمت به کشور ایران و ایل قشقائی است. اگر چه این مسئله که او احتمالا جاسوس اینتلجنیس سرویس انگلستان بوده است و با دستور مقامات انگلیسی دست به تغییر فرکانس بی سیم آلمان ها زده است نیز نباید از نظر دور بماند اما هیچ مدرکی در این خصوص وجود ندارد.

 هدف هیتلر از اعزام این گروه به ایران به همراه مقدار زیادی دینامیت این بود که آنان با همراهی ایل قشقائی نسبت به انفجار خطوط لوله نفتی و نیز زیر ساخت های اقتصادی امکان هرگونه کمک لجستیکی به شوروی را از متفقین سلب نمایند که این امر مستلزم نابودی و ویرانی ایران و کشتار هزار نفر از هم میهنان این کشور بود. علاوه بر آن احتملا این مسئله می توانست به بهای از دست دادن استقلال کشور و تبدیل آن به یک مستعمره تمام شود ولی ناصرخان قشقائی پس از انتقال پیام برادران قشقائی توسط هومان فرزاد با درایت موفق شد دست مقامات آلمانی را بخواند و فریب آنان را نخورد و این امر جز با کمک هومان فرزاد ممکن نمیشد. بطور خلاصه باید گفت هومان فرزاد به معنای واقعی اسباب شوربختی برای نیروهای آلمانی و در مقابل اسباب سعادت ایل قشقائی بود.

 (مدتها بود که تصمیم داشتم مطلبی در خصوص جاسوس معروف آلمانی شولتسهه هولتهوس بنویسم اما به دلیل آنکه جستجوی دو ساله من برای یافتن عکسی از او نافرجام ماند این نوشتار در سایت قرار نگرفت تا آنکه دست  تصادف  مرا  با  یکی از فرهیخته ترین و باسوادترین هم میهنان خود به نام آقای نادر نامداری قره قانی که خود ایشان نیز از ایل غیور قشقائی میباشند آشنا نمود و ایشان با کمال محبت و صمیمت عکسی از دکتر شولتسهه هولتهوس را به اینجانب ارائه فرمودند. همچنین آقای مهندس مهرداد اهری نیز با قبول زحمت پس از ملاقاتی با اینجانب تمامی اطلاعات خویش را در اختیار نویسنده قرار دادند. با سپاسگذاری از ایشان از دیگر هموطنان قشقائی درخواست میشود چنانچه اطلاعات یا عکسی در خصوص هولتهوس در دست دارند از ارائه به این حقیر دریغ نفرمایند).

  

 

                                                                              نوشته شده در تاریخ : 25/08/89

                                                                                                         نظر بدهید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

info@WikiArya.com

استفاده از مطالب سایت تنها با ذکر منبع مجاز است و تمام حقوق این وب سایت متعلق به مؤلف می باشد.