آدولف هیتلر

(قسمت اول)

 

 آدولف هیتلر

WHOM THE GODS WOULD DESTROY, THEY FIRST MAKE MAD

 خدا بخواهد کسی را نابود کند، ابتدا او را دیوانه می کند (یک ضرب المثل انگلیسی)

 متولد 20 آوریل 1889 - مرگ 30 آوریل 1945

 آدولف هیتلر در ساعت شش و نیم بعد از ظهر روز 20 آوریل 1889 در یک مسافرخانه محقر در گاشتوف زام پومر (GASTHOF ZUM POMMER) که روستائی از  توابع  شهر  برانائو ام این (BRAUNAU AM INN) واقع در  کشور  امروزی اتریش  بود،  متولد شد.  پدرش  آلوئیس برونر (7 ژوئن 1837 - 3 ژانویه 1903) فرزندی نامشرع بود که مادرش ماریا آنا شیکلبرگر (15 آوریل 1795 - 7 ژانویه 1847) نام داشت ولی پدرش نامشخص بود. دفتر ثبت غسل تعمید، در خصوص نام پدر آلوئیس هیتلر هیچ ثبتی را نشان نمی دهد بنابراین آلوئیس در زمان تولدش با نام خانوادگی مادرش نامیده شد. 5 سال بعد و در سال 1842 ماریا آنا شیکلبرگر با فردی به نام یوهان جورج هایدلر ازدواج کرد و 5 سال بعد در سال 1847 ماریا آنا شیکلبرگر درگذشت و 9 سال پس از درگذشت ماریا نیز یوهان جورج هایدلر فوت نمود. با فوت والدینش، آلوئیس به نزد عمویش که یوهان نپوماک هایدلر نام داشت، برده شد و توسط او نگهداری گردید. آلوئیس تا تاریخ 23 نوامبر 1876 فاقد پدر شناخته میشد و در این زمان با حضور سه شاهد که لازمه تغییر نام خانوادگی بود، دفتر ثبت غسل تعمید او توسط یک کشیش تغییر یافت و دارای نام خانوادگی هایدلر گردید.

 هانس فرانک یکی از مقامات عالی رتبه نازی که پس از جنگ دستگیر شده بود، در جریان دادگاه نورمبرگ اظهار داشت که نامه هائی وجود دارد که براساس آن نامه ها مشخص گردیده است که ماریا آنا شیکلبروگر مادربزرگ هیتلر به عنوان خدمتکار در خانه یک فرد یهودی ثروتمند با نام خانوادگی فرانکنبرگر در شهر گراتس اتریش کار می کرد و از پسر 19 ساله این خانواده یهودی باردار شد که آلوئیس پدر هیتلر نتیجه این ارتباط بوده است و او در واقع دارای خون یهودی بود اما هیچ ثبتی در شهر گراتس در آن دوره زمانی وجود خانواده ای به نام فرانکنبرگر را اثبات ننمود. به هر روی مورخین در خصوص این ادعا که پدر آلوئیس (پدر هیتلر) یهودی بوده است، تردید دارند.

آلوئیس در سن 39 سالگی نام خانوادگی خود را از هایدلر به هیتلر که تلفظ آن آسانتر بود تغییر داد. معنی هیتلر در زبان محلی مردم اتریش به معنی "کسی که در کلبه زندگی می کند" میباشد و از کلمه آلمانی HUTTE برگرفته شده است.

 آدولف هیتلر سومین فرزند از سومین ازدواج آلوئیس هیتلر بود. همسر سوم آلوئیس (مادر هیتلر) به نام کلارا پولسل در واقع نوه عموی آلوئیس بود. آلوئیس و کلارا قبل از آدولف صاحب 2 فرزند به نامهای گوستاو و آیدا شده بودند که هر 2 در دوران کودکی فوت نمودند (برخی منابع به وجود 3 فرزند قبل از هیتلر اشاره و نام فرزند دیگر را اتو ذکر نموده اند).

 

آلوئیس و کلارا هیتلر پدر و مادر هیتلر و کودکی او

 

 وقتی که هیتلر 3 ساله بود خانواده اش به شهر پاسو در باواریای جنوبی منتقل شدند. هیتلر در این سرزمین لهجه باواریائی پیدا کرد که کاملا در صحبت نمودن وی مشخص بود. در سال 1894 خانواده هیتلر به شهر لئوندینگ در نزدیکی لینز نقل مکان نمود و در ژوئن 1895 پدر هیتلر در نزدیکی لامباخ که در اطراف لینز قرار داشت، بازنشست شد. پدر هیتلر پس از بازنشستگی تلاش کرد تا به کار کشاورزی و نگهداری زنبور عسل بپردازد. آلوئیس پدر هیتلر پس از 7 بار تغییر مکان سرانجام در دهکده لئوندینگ اسکان یافت و هیتلر پس از آنکه دوره ابتدائی را در مدرسه ای در نزدیکی شهر فیشر باخ گذراند برای ادامه تحصیل به دبیرستانی در لینز رفت. او در زمان تحصیل در مدرسه در گروه سرود کلیسا عضو شد و به خواندن سرودهای مذهبی میپرداخت. زمانی که هیتلر در میان اشیای پدرش یک کتاب مربوط به جنگ پروس و فرانسه (جنگ سال 1871) را پیدا کرد، به تسلیحات و مسائل نظامی بسیار علاقه مند شد.  

 زمانی که هیتلر به دبیرستان میرفت بین او و آلوئیس پدرش برخوردهای سختی رخ داد. علاوه بر این هیتلر در برابر نظم سخت حاکم بر دبیرستان به سرپیچی پرداخت. در تاریخ 2 فوریه 1900 برادر کوچکتر هیتلر به نام ادموند براثر عارضه سرخک در خانه شان در لئوندینگ درگذشت. از دیگر سو آلوئیس پدر آدولف که کارمند اداره گمرک بود بسیار تمایل داشت تا فرزندش شغل او را ادامه دهد اما این مسئله نیز به افزایش تنش میان آدولف و پدرش منجر شد زیرا هیتلر تمایل داشت نقاشی و هنر بخواند. هیتلر از همان جوانی به ناسیونالیسم آلمانی علاقه مند بود و خاندان هابسبورگ را به دلیل تنوع نژادی امپراطوریش خوار و حقیر میشمرد. هیتلر و دوستانش از سلام آلمانی هایل (HEIL) استفاده می کردند و به جای سرود امپراطوری  اتریش از سرود "سرزمین  آلمان  فراتر از هر چیزی" (DEUTSCHLAND UBER ALLES) را می خواندند.

 پس از مرگ ناگهانی آلوئیس در تاریخ 3 ژانویه 1903 هیتلر دبیرستان را رها کرد و مادرش در پائیز 1905 به او اجازه داد تا خانه را ترک کند. او با کمک یک موسسه خیریه حمایت از یتیمان و کمک های مادرش به شهر وین در بوهمیا رفت و ابتدا به عنوان کارگر و سرانجام به عنوان نقاش با فروش آثارش گذران زندگی می کرد.

 

یکی از تابلو های نقاشی هیتلر

 

 تقاضای هیتلر برای ورود به دانشکده هنرهای زیبای وین، 2 بار در سالهای 1907 و 1908 به دلیل نامناسب بودن آثارش رد شد و این مسئله موجب شد تا او تصمیم بگیرد آرشیتکت شود اما به دلیل نداشتن گواهی نامه آکادمیک این نقشه او نیز با ناکامی مواجه گردید. در تاریخ 21 دسامبر 1907 مادر آدولف هیتلر در سن 47 سالگی درگذشت.

 پس از آنکه تقاضای او برای ورود به آکادمی هنرهای زیبا برای دومین بار رد شد، ته مانده پول هیتلر نیز تمام شد. در سال 1909 او مجبور شد تا در پناهگاه افراد بی خانمان زندگی کند و در سال 1910 در خانه کارگران فقیر ملدمان استراس سکنی گزید. در این زمان وین مرکز تعصبات نژادی و مذهبی محسوب میشد زیرا امپراطوری اتریش - مجارستان که وین پایتخت آن بود، ترکیبی از اقوام مختلفی مانند صربها و کرواتها و مجارها و چک ها بود و حضور این افراد در وین موجب ایجاد جوی به شدت ناسیونالیستی گردیده بود. ترس از هجوم انبوه این مردمان مهاجر به شدت شایع گردیده بود و کارل لوگر شهردار عوام فریب (پوپولیست) شهر وین با بهره برداری از سخنانی به شدت ضد یهودی به دنبال مقاصد سیاسی خود بود. علاوه بر لوگر، جورج شونرر یک پان ژرمنیست ضد یهود هم در ناحیه ای که هیتلر زندگی می کرد بسیار نفوذ داشت. پان ژرمن ها خواستار اتحاد تمام ملل آلمانی زبان و بیرون راندن عناصر غیر آریائی از کشورهای آلمانی زبان بودند. هیتلر با مطلعه روزنامه های محلی مانند DEUTSCHES VOLKSBLATT را که به آتش تعصبات نژادی دامن میزد و مسیحیان را از یهودیان اروپای شرقی میترساند، بیش از گذشته دارای عقاید افراطی ناسیونالیستی میشد. همچنین کلیسای کاتولیک که ژرمن فوبیا (آلمان هراسی) را اشاعه می داد موجب شد تا هیتلر مارتین لوتر را تحسین نماید. (مارتین لوتر کشیشی بود که بر علیه حاکمیت پاپ و کلیسای کاتولیک برخاست و مذهب پروتستان را بنیان گذاشت).

 هنوز به راستی دانسته نشده است که هیتلر برای اولین بار چه زمانی و چگونه دارای تعصبات ضد یهودی گردیده است و اظهار نظرهای متفاوتی در این خصوص وجود دارد. هیتلر بعدها در کتاب خود به نام "نبرد من" اظهار می دارد که برای اولین بار در وین و با دیدن یک یهودی که ریش و موهای بلندی داشت، به شدت از این نژاد متنفر شده است. یکی از دوستان نزدیک هیتلر به نام آگوست کوبیزک (AUGUST KUBIZEK) ادعا میکند که هیتلر قبل از ترک شهر لینز دارای عقاید ضد یهودی بوده است. یکی از مورخین به نام بریجیت هامن اظهار می دارد که کوبیزک تنها کسی است که ادعا می کند هیتلر قبل از ترک لینز دارای عقاید یهود ستیزی بوده است و اظهارات کوبیزک را مورد تردید قرار میدهد. چند منبع وجود دارد که با استناد به آنها اثبات می شود که هیتلر در زمان اقامت در موسسه های خیریه شبانه روزی در وین دارای دوستانی یهودی بوده است. همچنین آلن ویکس که یک مورخ انگلیسی است علت تنفر هیتلر از یهودیان را ابتلای هیتلر به مرض سیفلیس از یک فاحشه یهودی به نام هانا دانسته است. هیتلر در سال 1906 او در سن 16 سالگی برای اولین بار عاشق یک دختر یهودی به نام استفانی یانشتین (STEFANIE JANSTEN) گردید و این امر خود اثبات مینماید که هیتلر در این زمان فاقد اندیشه های سیاسی یهود ستیز بوده است. ریچارد. جی. اوانس یکی دیگر از مورخین اظهار میدارد که عقاید ضد یهودی هیتلر پس از شکست امپراطوری آلمان در جنگ اول جهانی رشد یافت و به منصه ظهور رسید و نتیجه این تفکر بود که در جریان جنگ به آلمان از پشت خنجر زده شد. هیتلر در ماه می 1913 پس از آنکه به دارائی های به ارث برده شده از طرف پدرش رسیدگی کرد، اینبار به مونیخ در آلمان رفت و در آن شهر اقامت گزید. عده ای از مورخین اعتقاد دارند علت نقل مکان هیتلر به مونیخ اجتناب از خدمت سربازی در ارتش اتریش بوده است. هیتلر خود بعدها ادعا نمود که علت مهاجرتش به مونیخ این بود که نمی خواست با اقوام ملل دیگر در ارتش امپراطوری هابسبورگها در زیر یک پرچم خدمت کند. او پس از آنکه در آزمونهای فیزیکی برای خدمت در ارتش اتریش در شهر سالزبورگ نامناسب تشخیص داده شد در تاریخ 5 فوریه 1914 به مونیخ بازگشت.

 جنگ اول جهانی

 با شروع جنگ اول جهانی هیتلر که در مونیخ اقامت داشت داوطلب شد تا در ارتش باواریای آلمان و به عنوان شهروند اتریشی خدمت نماید. او در گروهان یکم هنگ شانزدهم ذخیره پیاده نظام و در جبهه غرب در فرانسه و بلژیک به عنوان پیک، مشغول به خدمت شد. او تقریبا نیمی از زمان خدمتش را در پشت جبهه گذراند اما در نبردهائی مانند نبرد اول ایپرس و نبرد سومه و نبرد آراس و نبرد پاسچندال شرکت نمود و حتی در جریان نبرد سومه زخمی گردید. او در سال 1914 به دلیل شجاعتش مفتخر به دریافت مدال صلیب آهنین درجه 2 گردید و در 4 آگوست 1918 توسط فرمانده خود هوگو گوتمن (HUGO GUTMANN) که یک افسر یهودی بود، برای دریافت نشان صلیب آهنین درجه یک معرفی گردید. او پس از آنکه در ستاد فرماندهی هنگ مشغول به خدمت شد، با افسران مافوق خود تعامل خوبی ایجاد کرد و موفق شد مدال صلیب آهنین درجه یک را نیز کسب نماید. با وجود اینکه ارتباط وی با فرماندهانش نقشی مهم در کسب مدال صلیب آهنین ایفا نمود اما آدولف هیتلر فردی بود که شجاعتش نیز غیر قابل انکار بود. او همچنین در تاریخ 18 ماه می 1918 نشان زخمی شدگان در جنگ را نیز دریافت نمود.

 

هیتلر در جنگ اول جهانی - نفر اول نشسته در سمت چپ هیتلر میباشد و با علامت ضربدر

 در بالای سرش مشخص گردیده است

 

 آدولف هیتلر حتی زمانی که در مرکز فرماندهی هنگ خدمت میکرد، کارهای هنری خود را پی میگرفت و تصاویری کارتونی و یا آموزشی برای روزنامه ارتش تهیه میکرد. در جریان نبرد سومه او براثر ترکش گلوله توپی که در خندق پیک های جنگی منفجر شد، از ناحیه کشاله ران زخمی شد. او مجبور شد برای مدت 2 ماه در بیمارستان صلیب سرخ در بیلیتز بستری شود و پس از بهبودی در تاریخ 5 مارس 1917 به هنگ خود بازگشت. در تاریخ 15 اکتبر 1918 او در اثر یک حمله شیمیائی به طور موقت نابینا شد و در بیمارستانی در پاسوالک بستری گردید. او زمانیکه در این بیمارستان بستری بود خبر شکست آلمان و تسلیم آن کشور در برابر متفقین را شنید و براساس نوشته های خودش این خبر، دومین دردی بود که پس از نابینائیش به او تحمیل میشد. او در نتیجه این شکست به شدت تلخکام شد و در این زمان اعتقادات ناسیونالیستی در او فزونی یافت. او بعدها از جنگ به عنوان بزرگترین تجربه زندگیش یاد نمود و این تجربه موجب افزایش میهن پرستی آلمانی آتشین او گردید. مانند بسیاری از ناسیونالیست های دیگر آلمانی باور این ادعای ارتش را که "ارتش آلمان در جنگ شکست نخورد بلکه به آلمان از پشت خنجر زده شده است"، در او نیز رشد یافت. معتقدین به این نظریه علت شکست را جبهه داخلی به رهبری مارکسیست ها می دانستند و این مسئله بعدها موجب کشتار مارکسیست ها در نوامبر 1919 به تلافی شکست آلمان گردید.

 در سال 1919 معاهده ورسای بین کشورهای مغلوب و پیروز به امضا رسید و براساس آن آلمان ها ملزم به واگذاری قسمتهائی از خاک سرزمین خود به دیگر کشورها و نیز غیر نظامی نمودن منطقه راینلند شدند. این معاهده تحریمهائی بر اقتصاد آلمان تحمیل نمود و غرامات سنگینی نیز بر دوش آن کشور نهاده شد. بسیاری از آلمانها با مشاهده ماده 231 که بر مبنای آن آلمان مسبب جنگ شناخته میشد احساس حقارت نمودند. مفاد قرار داد ورسای و نیز شرایط اقتصادی و اجتماعی و سیاسی حاکم بر آلمان پس از جنگ موجب شد تا هیتلر بعدها با بهره برداری سیاسی از این وضعیت برای رسیدن به قدرت تلاش کند.

 ورود به فعالیت های سیاسی

 با پایان جنگ اول جهانی آدولف هیتلر به مونیخ بازگشت و تلاش نمود تا در ارتش باقی بماند. او یک دوره آموزش شناسائی و تحقیق در ارتش را پشت سر گذاشت. او در جولای 1919 به عنوان یک مامور اطلاعاتی در رایشوهر منصوب گردید. [رایشسوهر ارتش تازه تاسیس آلمان بود که به موجب مفاد پیمان ورسای جایگزین ارتش امپراطوی آلمان شده بود. نویسنده] به او در این پست ماموریت داده شد تا با نفوذ به داخل احزاب تازه تاسیس آلمانی، وجود گرایشات کمونیستی در آنها را کشف و گزارش نماید. در یکی از این ماموریتها به او دستور داده شد تا به داخل حزب کارگران آلمان موسوم به DAP نفوذ نماید. (به مطلب حزب نازی مراجعه شود) او در این حزب با آنتون درکسلر که یکی از بنیان گذاران حزب DAP بود آشنا شد و متوجه شد که آنتون درکسلر یک ناسونالیست دارای گرایشات ضد سامی (ضد یهودی) و ضد مارکسیستی و ضد سرمایه داری میباشد. اساس ایدئولوژی آنتون درکسلر بر وجود یک دولت قدرتمند مرکزی و نسخه ای غیر یهودی از سوسیالیسزم و اتحاد بین تمام اعضای یک جامعه استوار بود. متقابلا درکسلر نیز تحت تاثیر مهارت هیتلر در سخنرانی قرار گرفت و بنابراین هیتلر را به عضویت در حزب کارگران آلمان دعوت نمود. در تاریخ 12 سپتامبر 1919 هیتلر این درخواست را اجابت نمود و رسما پنجاه و پنجمین عضو این حزب گردید و کارت عضویت نیز برایش صادر گردید.

 

کارت عضویت هیتلر در حزب DAP

 

 هیتلر در حزب نازی  موفق شد با دیتریش اکهارت ملاقات نماید. دیتریش اکهارت یکی از بنیانگذاران حزب نازی و یکی از اعضای انجمن علوم خفیه موسوم به تول (SOSIETY THULE) بود. اکهارت به زودی تبدیل به مرشد و مربی هیتلر گردید و آن دو به اتفاق یکدگیر شروع به تغییر ایده های حزب و معرفی حزب در سطحی وسیع به مردم مونیخ نمودند. یکی از این تغییرات، تغییر نام حزب بود. به منظورفراگیر نمودن حزب، تصمیم گرفته شد تا نام آن از حزب کارگران آلمان (DAP)، به حزب ناسیونال سوسیالیست کارگران آلمان (NSDAP) که بعدها به اختصار حزب نازی (NAZI) نامیده شد، تغییر یابد.

 در سال 1920 یک عکاس باواریائی به نام هاینریش هوفمان (HEINRICH HOFFMAN) که به حزب نازی پیوسته بود، از طرف هیتلر به عنوان عکاس مخصوص حزب نازی برگزیده شد و قسمت عمده ای از عکسهائی که از هیتلر امروز در دسترس میباشد توسط او گرفته شده است. عکسهای هوفمان نقش مهمی در تبلیغات حزب نازی داشت زیرا او با تهیه عکسهائی که در آن هیتلر سمبل یک فرد مقتدر و با اراده تصویر شده بود، حس حقارت مردم آلمان که ناشی از شکست در جنگ اول بود را ترمیم میکرد.  هیتلر همچنین پرچم حزب را به شکل یک صلیب شکسته در داخل دایره ای سفید که این دایره نیز در پس زمینه قرمز قرار گرفته بود، طراحی نمود.

 در مارس 1920 هیتلر از ارتش استعفا داد و بصورت تمام وقت مشغول کار برای حزب شد. فصاحت هیتلر رفته رفته تعداد شنوندگان سخنرانی های وی را افزایش داد و در فوریه 1921 تعداد شنوندگان سخنرانی های وی به بیش از 6000 نفر افزایش یافت. در جریان میتینگ های خیابانی وی، 2 کامیون پر از طرفداران حزب در حالی که پرچم های صلیب شکسته را حمل می کردند در خیابانهای شهر به گردش پرداخته و شعار می دادند. او به زودی به دلیل سخنرانی های جنجالی و ایجاد بحث و جدل و آشوب و نیز سخنرانی های آتشین بر ضد پیمان ورسای و رقبای سیاسی و بخصوص بر ضد مارکسیست ها و یهودیان فردی انگشت نما شد. در این زمان حزب نازی در مونیخ سر چشمه اصلی مخالفین بر ضد جمهوری وایمار محسوب میشد.

 در ژوئن 1921 و زمانی که اکهارت و هیتلر برای تهیه پول مورد نیاز حزب نازی به برلین سفر کرده بودند، یک شورش در میان اعضای حزب نازی برعلیه هیتلر در مونیخ رخ داد. تعدادی از اعضای کمیته اجرائی حزب نازی هیتلر را فردی خودرای معرفی نمودند و خواهان ادغام حزب نازی با حزب سوسیالیست آلمان (DSP) گردیدند. هیتلر در تاریخ 11 جولای به مونیخ بازگشت و از روی عصبانیت از حزب استعفا داد. اعضای کمیته اجرائی به این نتیجه رسیدند که موافقت با استعفای هیتلر به معنای پایان کار حزب خواهد بود و خواهان بازگشت هیتلر به حزب گردیدند. هیتلر نیز متقابلا اعلام کرد بازگشت او مشروط به این است که او به جای آنتون درکسلر به ریاست حزب نازی منصوب گردد و ساختمان مرکزی حزب نیز در مونیخ باقی بماند. کمیته اجرائی با این درخواست هیتلر موافقت نمود و او مجددا با شماره عضویت 3680 به عضویت حزب نازی درآمد. علیرغم این موفقیت هیتلر در حزب دارای مشکلات جدیدی نیز بود. برای مثال هرمان اسر یکی از اعضای حزب و از متحدین قبلی هیتلر 3 هزار کپی از اسناد حزب تهیه نمود و هیتلر را یک خائن حزبی معرفی کرد. روز بعد  هیتلر در یک میتینگ عمومی حزبی برای چند ساعت سخنرانی نمود و به دفاع از خود پرداخت. استراتژی او موثر واقع شد و او موفق شد تنها با یک رای منفی قدرت مطلق خود بر حزب را تثبیت نماید.

 در این زمان سخنرانی های آتشین هیتلر در سالن آبجو فروشی مونیخ موجب جلب مردم عادی به او گردید. او با استفاده از اصطلاحات رایج و پوپولیستی مردم را هدف خود قرار می داد و آنها را بطور ناخودآگاه جلب سخنرانی هایش مینمود. او از طعنه و عیب جوئی به خصوص از شرایط بد اقتصادی برای جلب شنوندگان خود استفاده می نمود. تعدادی از مورخین اعتقاد دارند که هیتلر دارای اثر هیپنوتیستی بر روی یک گروه بزرگ از شنوندگان بود. برای مثال کِسل مینویسد گروه زیادی از آلمان ها در خصوص گیجی براثر سخنرانی های هیپنوتیستی هیتلر صحبت میکردند. [آنها میگفتند]: ما بارها و بارها درمعرض حملات سنگین کلمات هیتلر قرار داشتیم.

 هیتلر خود گفته است که اثر افسون کننده بر ملت دارد و آنها را در حالت محسور شدگی شان به اسارت گرفته است بدون آنکه آنان بتوانند خود را [از قید این اسارت] رها سازند.

 یکی از مورخین به نام هیو تروور راپر مینویسد:

 افسون چشمان آنان [ملت آلمان] تعداد زیادی از مردان ظاهرا هوشیار را نیز در بر می گرفت. آلفونس هِک که یکی از اعضای سابق جوانان حزب نازی بود واکنش ها در برابر سخنرانی هیتلر را اینچنین شرح می دهد:

 ما در یک شوریدگی ناسونالیستی فخر آور به خروش آمدیم که جنون [ما را] تا سر حد هیستریا (حمله عصبی) بالا برد. ما برای چند دقیقه با بالاترین ظرفیت ریه هایمان فریاد میکشیدیم که همراه با آن اشک ها از گونه هایمان سرازیر میشد. ما فریاد میزدیم: هایل، هایل، هایل. از آن لحظه به بعد جسم و عشق من متعلق به هیتلر بود.  

 اگرچه قابلیت های هیتلر در کاربرد لغات و سخنرانیهایش در نزد مردم و مقامات رسمی پذیرفته شده بود اما کسانی که هیتلر را از نزدیک ملاقات نموده بودند اظهار میدارند که ظاهر و رفتار او نمیتوانست آنان را به شکلی دیرپا و دائمی تحت تاثیر قرار دهد. یاران اولیه هیتلر شامل رودولف هس که یک خلبان سابق نیروی هوائی بود و هرمان گورینگ که از قهرمانان نیروی هوائی در جنگ اول بود و ارنست روهم که او نیز یک گروهبان جنگ اول بود، میشدند. ارنست روهم بعدها به ریاست بازوی شبه نظامی حزب نازی که SA خوانده میشد، رسید. نیروی SA وظیفه حراست از میتینگ های حزب نازی را برعهده داشت و بعدها وظیفه جدیدی نیز برعهده آن گذاشته شد و آن این بود که میتینگ های خیابانی احزاب دیگر و بخصوص حزب کمونیست را بر هم زند و با اعضای دیگر احزاب در درگیریهای خیابانی شرکت نماید.

 در این زمان واقعه ای رخ داد که ذهن هیتلر را بسیار درگیر نمود. مشخص گردید که یک گروه توطئه گر متشکل از ضد انقلابیون روسی و مناطق اشغالی اکرائین در سال 1918 به همراه عناصری از انقلاب 1919 لیتوانی و ناسیونال سوسیالیست های آلمانی قصد داشتند تا اقدام به انقلاب برضد کشورهای آلمان و شوروی نموده و حکومتهای این کشورها را با رژیم های راستگرای افراطی جایگزین نمایند. همچنین مشخص گردید که صاحبان صنایع بزرگی مانند هنری فورد به این گروه کمک های مالی اعطا نموده اند. این واقعه موجب شد تا هیتلر بر این عقیده راسخ که بین یهودیان و بلشویکها و نظام مالیه بین المللی اتحادی ناگسستنی برقرار است، بیشتر اعتقاد یابد و این اعتقاد تا پایان عمر، وی را رها نکرد. تاثیر این واقعه در بلند مدت موجب اجرای سیاست راه حل نهائی مسئله یهود گردید که به موجب آن تعداد بیشماری از یهودیان توسط نازیها بطور فیزیکی حذف شدند به گونه ای که هرگز به طور قطع نمیتوان تعداد دقیق قربانیان را کشف نمود.    

 کودتای آبجوفروشی

 یکی از مهمترین افرادی که در حزب نازی عضویت یافت، فیلدمارشال لودندورف از فرماندهان مشهور آلمانی در جریان جنگ اول جهانی بود. در سال 1922 اعضای حزب فاشیسم ایتالیا به رهبری موسولینی با برگذاری یک راهپیمائی تاریخی موسوم به راپیمائی به سوی رم، به سوی پایتخت ایتالیا حرکت کردند و پس از ورود به رم موفق شدند قدرت را در آن کشور قبضه نمایند. هیتلر و لودندورف نیز تصمیم گرفتند تا از الگوی موسولینی و حزب فاشیست پیروی و دولت فدرال باواریا در مونیخ را با یک کودتا سرنگون نمایند. این فکر توسط 2 تن از نازیهای آلمانی تبار که از روسیه گریخته بودند به نامهای آلفرد روزنبرگ و ماکس اروین شویبنر - ریشتر به هیتلر پیشنهاد شد. آنها از حمایت پنهانی گوستاو فون کاهر که کمیسر ایالتی در باواریا بود نیز برخوردار بودند اما مشکل اینجا بود که اگرچه گوستاو کاهر و هانس ریتر فون زایسر رئیس پلیس شهر مونیخ و ژنرال اتو فون لوسوف فرمانده ارتش محلی باواریا خواستار تشکیل یک حکومت استبدادی ناسیونالیست در باواریا بودند، اما نمی خواستند هیتلر در راس این حکومت قرار داشته باشد. هیتلر و لودندورف منتظر فرصتی بودند تا لحظه مناسب برای تحریک موفقیت آمیز احساسات پشتیبانان خود را کسب نماید و از نظر آنان بهترین لحظه برای این منظور تاریخ 8 نوامبر 1923 و بهترین مکان نیز تالار آبجو فروشی بورگربراکلر بود. تالار بورگربراکلر یک تالار بزرگ برای جشن آبجو فروشی در مونیخ و هر ساله شاهد حضور اکثر مقامات سیاسی ایالتی بود. قرار بود این مقامات در ساعت 8 شب 8 نوامبر در این تالار حضور داشته باشند بنابراین هیتلر و لودندورف در تاریخ 8 نوامبر 1923 تعداد 3 هزار نفر از افراد گروه شبه نظامی SA را سازماندهی نموده و به داخل تالار آبجو فروشی و خیابانهای اطراف این تالار فرستادند. زمانی که کاهر در حال سخنرانی در تالار بود ناگهان هیتلر سخنان او را قطع نمود و اعلام کرد که انقلاب ناسیونالیستی شروع و حکومت جدیدی تحت حاکمیت لودوندورف تشکیل شده است. هیتلر با یک کلت کمری کاهر و زایسر و لوسوف را به اتاقی در پشت صحنه سخنرانی برد و خواستار پشتیبانی آنان گردید. از دیگر سو، نیروهای شبه نظامی SA در مرحله اول کودتا با موفقیت توانستند مرکز فرماندهی ارتش محلی باواریا و نیز ستاد پلیس این ایالت را تسخیر و اشغال نمایند. کاهر و2 نفر دیگر از پذیرفتن همکاری با هیتلر خودداری نمودند. آن شب بدون هیچ موفقیت دیگری به اتمام رسید و زمانیکه روز بعد هیتلر و اعضای حزب نازی تصمیم گرفتند تا با راهپیمائی به سوی وزارت جنگ باواریا رفته و آن را تسخیر نمایند، با مقاومت نیروهای پلیس مواجه شدند و بین طرفین درگیری رخ داد.

 

نیروهای ایالتی باواریا در روز کودتا

 

 در جریان این درگیری 16 تن از اعضای حزب نازی و از جمله ماکس اروین شویبنر - ریشتر و 4 پلیس کشته شدند. در جریان این درگیری یکی از اعضای حزب به نام آندریاس بائوریدل زمانی که براثر شلیک گلوله کشته شد، بر روی یکی از پرچم های حزب نازی با علامت صلیب شکسته افتاد و کشته شد. این پرچم که خون آندریاس بائوریدل بر آن ریخته بود پس از به قدرت رسیدن نازیها دارای ارزشی معنوی شد و به نام پرچم خون مقدس (BLUTFAHNE) نامگذاری گردید و نازیها از آن برای تبرک پرچم های واحدهای اس اس استفاده می کردند.

 

آندریاس بائوریدل

 

 با شدت یافتن درگیری هیتلر از صحنه درگیری فرار کرد و در خانه یکی از دوستانش به نام ارنست هانفشتانگل پنهان شد و با چند تن از دوستانش در خصوص خودکشی صحبت نمود. او که افسرده شده بود در تاریخ 11 نوامبر در حالی که بسیار آرام به نظر میرسید، دستگیر و متهم به خیانت از نوع درجه یک گردید. در فوریه 1924 دادگاه وی در مونیخ تشکیل گردید و آلفرد روزنبرگ به طور موقت ریاست حزب نازی را عهده دار شد. هیتلر در جریان محاکمه اش به شکلی مبسوط و آتشین به دفاع از خود پرداخت و تقریبا همه را تحت تاثیر خود قرار داد. او در نهایت به تحمل 5 سال زندان در قلعه لاندسبرگ محکوم گردید و به همراه رودولف هس و ویلهلم فریک وفردریش وبر و ارنست روهم و امیل موریس در قلعه لاندسبرگ دوره محکومیت خود را سپری نمود.

 

قلعه لاندسبرگ جائیکه هیتلر در آنجا زندانی شد

 

هیتلر در زمان حبس در قلعه لاندسبرگ

 

عکس سلولی که هیتلر در آن زندانی بود

 

 زندانبانان در قلعه لاندسبرگ رفتاری دوستانه با او داشتند و او اجازه داشت تا بطور منظم با اعضای حزب و طرفدارانش ملاقات نماید. او کمتر از یکسال زندان را تحمل نمود و سپس عفو مشروط گرفت و در تاریخ 20 دسامبر 1924 از زندان آزاد شد.

 آدولف هیتلر زمانی که در قلعه لاندسبرگ زندانی بود شروع به دیکته نمودن نسخه اول کتابی به نام نبرد من (MEIN KAPF) به رودولف هس نمود. نام اصلی این کتاب در زمان نگارش " چهار و نیم سال نبرد برضد دروغ و حماقت و بزدلی" بود اما ماکس امان مدیر سازمان چاپ و انتشارات حزب نازی نام نبرد من را برای این کتاب برگزید. این کتاب توسط هیتلر به دیتریش اکهارت که عضو محفل تول بود، تقدیم شد و در واقع یک اتوبیوگرافی از زندگی هیتلر و ایدئولوژی وی محسوب میشد. هیتلر این کتاب را کتاب ِ مقدس ِ من می نامید و در آن به تغییر آلمان، به یک جامعه جدید اشاره شده بود و برخی عبارات که به صورت غیر مستقیم به سیاست های نژاد سوزی اشاره میکردند در چاپ دوم و در سالهای 1925 و 1926 به نسخه اولیه افزوده شدند. این کتاب بین سالهای 1925 تا 1932 به تعداد 228 هزار نسخه فروخته شد و در سال 1933 که نخستین سال صدارت عظمی هیتلر بود نیز تعداد 1 میلیون نسخه از این کتاب به فروش رفته است.

 زمانی که هیتلر از زندان آزاد شد، اوضاع سیاسی در آلمان آرام بود و اقتصاد بهبود یافته بود و این مسئله موجب شد تا او در مخالفت های سیاسی خود با محدودیت روبرو شود. در نتیجه اجرای کودتای آبجو فروشی حزب نازی و سازمانهای تابعه آن در باواریا غیر قانونی علام شده بود. هیتلر در تاریخ 4 ژانویه 1925 موفق شد تا با هاینریش هلد نخست وزیر ایالت باواریا ملاقات نماید و در این ملاقات او قبول کرد که به قانون ایالتی احترام بگذارد و دستیابی به قدرت را صرفا از طرق سیاسی و به شیوه ای دموکراتیک پیگیری نماید. این ملاقات موجب گردید تا ممنوعیت فعالیت های حزب نازی برداشته شد اما هیتلر اجازه نداشت تا در میتینگ های عمومی سخنرانی نماید و این ممنوعیت تا سال 1927 باقی ماند.

 هیتلر به منظور پیشبرد امور حزبی 2 برادر به نامهای جورج و اتو اشتراسر و یک فرد تحصیل کرده به نام ژوزف گوبلز را جهت تاسیس دفاتر حزب نازی در مناطق شمالی آلمان منصوب نمود. جورج اشتراسر که یک سازمان دهنده عالی محسوب میشد، فعالیت های خود را به شکلی بسیار مستقل انجام می داد و بر حضور عناصر سوسیالیست در حزب تاکید بیشتری داشت. از دیگر سو هیتلر نیز ریاست بر حزب نازی را با اقتدار انجام می داد. او ترتیبی داده بود تا جایگاه افراد در حزب نازی نه به وسیله انتخابات بلکه با انتصاب، توسط شخص او مشخص گردد. او مقامات عالی رتبه حزب را به افرادی واگذار میکرد که بدون هیچ پرسشی آنچه را او دستور می داد، انجام میدادند.

 در تاریخ 24 اکتبر 1929شاخص سهام در بازار سهام در ایالات متحده آمریکا سقوط نمود. اثر این سقوط در آلمان یک فاجعه واقعی بود. میلیونها نفر از کار خود اخراج شدند و چندین بانک بزرگ ورشکست شدند. هیتلر و حزب نازی آماده شدند تا از این وضعیت به نفع حزب بهره برداری نمایند. هیتلر و حزب نازی قول دادند تا پیمان ورسای را لغو نمایند و اقتصاد را  رونق  بخشند و شغل ایجاد نمایند.

 

                                                                                                   قسمت بعد

 

                                                                         نوشته شده در تاریخ : 09/10/87

                                                                                                    نظر بدهید

 

 
 

 

 

 

  قسمت اول  
  قسمت دوم  
  قسمت سوم  
  قسمت چهارم  

 

 

 

 

 

info@WikiArya.com

استفاده از مطالب سایت تنها با ذکر منبع مجاز است و تمام حقوق این وب سایت متعلق به مؤلف می باشد.