نظرات و پیشنهادات درباره ما معرفی کتاب تاریخچه جاسوسی لغات سرخپوستی تاریخ سرخپوستان جنگ جهانی دوم جنگ جهانی اول صفحه اصلی  


 
فصل 1  
فصل 2  
فصل 3  
فصل 4  
فصل 5  
فصل 6  
فصل 7  
فصل 8  
فصل 9  
فصل 10  
فصل 11  
فصل 12  
فصل 13  
فصل 14  
فصل 15  
فصل 16  
فصل 17  
فصل 18  
فصل 19  

 
 

فصل 6  ( قسمت اول )

جنگ ابر سرخ

 

 مبدا این جنگ در اینجا ، در سرزمین ما نبود . این جنگ از طرف بچه های پدر همه به ما تحمیل شد که آمدند و سرزمین ما را از ما گرفتند . بی آنکه به ازای آن چیزی به ما بدهند ، و از زمانی که در ولایت ما زندگی می کنند ، چه بدیها که در حق ما نکرده اند . پدر همه و بچه های او برای همه رنجها و بدبختیهایی که ما می کشیم در خور سرزنشند..... ما آرزویی بیش نداشتیم و آن اینکه در سرزمین خود در صلح و صفا بسر ببریم و آنچه برای رفاه و بهروزی ملتمان لازم بود بکنیم اما پدر همه سربازان خود را برای آزار ما فرستاده است و اینان فکری بجز کشتن ما ندارند . بعضی از ما که دهکده های خود را رها کردند و رفتند به امید اینکه شاید در جای دیگری زندگی تازه ای را از سر بگیرند و کسان دیگری از ما که به عزم شکار به شمال رفتند از این طرف مورد حمله سربازان قرار گرفتند و چون به شمال رسیدند سربازان آن طرف به ایشان حمله ور شدند ، حال که می خواهند برگردند ، سربازانی که در وسط قرار گرفته اند راه را بر ایشان بسته اند و مانع از بازگشتنشان هستند . به نظر من راه بهتری هم برای حصول توافق وجود دارد .  وقتی بین دو طرف دشمنی آشکار می شود صلاح هر دو در این است که بدون اسلحه با هم ملاقات ومذاکره کنند و راهی مسالمت آمیز برای حل و فصل اختلافهای خود بیابند. ( سینته گالشکا یا دم خلخالی از قبیله سوخته سیوکس )

 در پایان تابستان و طی پاییز سال 1865 ، در همان اوان که سرخپوستان به نمایش نیروی جنگی خود در ولایت پاودر ریور مشغول بودند هیئتی به نمایندگی از طرف دولت ایالات متحده در طول مسیر فوقانی رود میسوری در گشت و سفر بود. نمایندگان هیئت مذبور در هر دهکده ای از دهات سیوکس ها که در امتداد رودخانه واقع بود توقف می کردند و میکوشیدند تا با روسایی که دیدارشان میسر میشد گفتگو کنند .

 مبتکر این اقدام شخصی به نام " نیوتون ادموندز " که بتازگی به فرمانداری ایالت داکوتا منصوب شده بود و سوداگر بزرگ " هنری سیبلی " بو دکه در سه سال پیش افراد قبیله سانتی سیوکس را از ایالت مینسوتا بیرون رانده بود . ادموندز و سیبلی اشیائی از قبیل پتو و لحاف و شیره قند و بیسکویت و هدایایی دیگر مابین روسائی که به دیدنشان می رفتند تقسیم کردند، و بدین وسیله به آسانی توانستند میزبانان خود را متقاعد سازند که قرار داد جدیدی با ایشان ببندند .همچنین رسولانی به سرزمینهای " بلک هیلز " و پاودر ریور فرستادند و از تمام روسای جنگجوی آن نواحی دعوت کردند که بیایند و قرار داد را امضا کنند ، اما اینان سخت سرگرم نبرد با اشغالگران ژنرال " کانر " بودند و لذا هیچکدام جواب مثبت به این دعوت ندادند.

 در بهار همان سال جنگ بین خود سفید پوستان پایان یافت و موج کوچک مهاجران عازم به دیار مغرب ، میرفت کم کم تبدیل به سیلابی عظیم شود . آنچه نمایندگان هیئت مایل بودند بدست بیاورند حق عبور از سرزمین سرخپوستان بود . به منظور اینکه در آنجا راههای کاروان رو و جاده های شوسه و احیانا خط راه آهنی بسازند . در اواخر پاییز ، نمایندگان هیئت توانستند نه فقره قرار داد با سیوکسها منعقد سازند که از آن جمله سوخته سیوکسها ، هونک پاپا ها ، اوگلالاها و مینه کنجوها در آن شرکت داشتند لکن بیشتر روسای جنگجوی این قبایل در دهات اطراف میسوری پراکنده بودند و برای امضا گیرشان نیاوردند . مقامات دولتی مقیم واشینگتن از انعقاد قرار دادها حسن استقبال کردند و آن را به منزله خاتمه دوران دشمنی ها و نزاعها با سرخپوستان تلقی کردند . همه می گفتند :

 خوشوقتیم که لااقل سرخپوستان مرغزار نشین صلح طلبند . انشاء ا.. که دیگر هرگز نیازی به دست زدن به جنگهای پر خرج ، مانند لشگر کشی ژنرال کانر به پاودر ریور نخواهیم داشت . و براستی که آن جنگها ، که صرفا برای کشتن سرخپوستان براه افتاده بود هرکدام برای ایشان به بهای یک میلیون دلار هزینه و مرگ صدها سرباز و قتل عام عده زیادی از مهاجران سفید پوست مرز نشین و ویرانی و انهدام تعداد زیادی آبادی و اموال و اثاثه تمام شده بود . فرماندار ادموندز و سایر نمایندگان هیئت ، خوب می دانستند که قرار دادهای منعقد شده با سرخپوستان بی ارزشند زیرا هیچیک از روسای جنگجو آنها را امضا نکرده بودند . با آنکه نمایندگان هیئت نسخه هایی از آن قرار داد ها را برای تصویب کنگره به واشینگتن فرستاده بودند به تلاشهای خود ادامه می دادند تا ابر سرخ و دیگر روسای سرخپوست سرزمین پاودر ریور را متقاعد سازند به اینکه برای انعقاد قرار دادهای دیگری در هر نقطه ای که خود بخواهند ، با ایشان ملاقات کنند . چون راه طبیعی و کاروان رو " بوزمن " مهمترین راه  ارتباط  بین  دژ لارمی  و  سرزمین  زرخیز مونتانا بود اینان  به افسران   پادگان  دژ  فشار  می آوردند تا ابر سرخ و دیگر روسای جنگجو را تشویق کنند به اینکه از آن را ارتباطی رفع مزاحمت کنند و هرچه زودتر به دژ مزبور بیایند .

 سرهنگ " هنری مینادیر" که به فرماندهی هنگی از اسیران قدیم جنوبیها و جزو پادگان فعلی دژ لارمی منصوب شده بود خواست تا یکی از مرز نشینان خوشنام مانند " جیم بریجر " ملقب به وحشی یا از " بک ورث " به عنوان میانجی استفاده کند اما هیچیک از آن دو نفر حاضر نشدند به سرزمین پاودر ریورقدم بگذارند . زیرا از لشگر کشی ژنرال کانر به آن دیار چندان وقتی نگذشته بود و میدانستند که سرخپوستان از آن ماجرا سخت خشمگین و ناراحتند . مینادیر ناچار تصمیم گرفت پنج تن از سیوکسها را که بیشتر وقت خود را در اطراف دژ به کسب و تجارت می گذراندند به رسالت نزد روسای مذبور بفرستد. این پنج تن عبارت بودند ازبزرگ دهان ، بزرگ دنده ، عقاب پا ، گرد باد و کلاغک . این سوداگران سرخپوست که در واقع کاسبهای بدجنسی بودند ، در آن خطه مورد نفرت بودند و مردم به طعنه ایشان را به نام ولگردان لارمی می خواندند.

 هرگاه سفید پوستی می خواست یک پوست گاو وحشی درجه اول بخرد یا سرخپوستی از ساکنان بالا دست رودخانه " تانگ " می خواست آذوقه و خوارو بار از عامل دژ دریافت کند ولگردان لارمی وسط می افتادند و به عنوان دلال معامله را جوش می دادند . بعدا نیز مقدر بود که در جنگ ابر سرخ نقش بسیار مهمی در امر تدارکات برای سرخپوستان بازی کنند. بزرگ دهان و عده ای از افراد طایفه او دو ماهی در آن حوالی به گشت و سفر پرداختند و با روسای مختلف قبایل در باره هدایا و پیشکشهای زیبا و گران قدری سخن گفتند که در صورت آمدن به دژ لارمی و امضای  معاهده های  جدید  در انتظارشان بود.

 در 16 ژانویه 1866 ، رسولان به اتفاق دو طایفه فقیر از سوخته سیوکس ها به رهبری " گوزن بزرگ " و " خرس چابک " به دژ بازگشتند . گوزن بزرگ گفت که طایفه او بسیاری از اسبهای خود را در طوفانی مهیب از دست داده و در حوالی رودخانه " ریپابلیکن " نیز شکار بسیار نایاب شده است. دم خلخالی ، رئیس اصلی قبیله سوخته سیوکس هم به محض اینکه حال مزاجی دخترش برای سفر مساعد شود خواهد آمد و به ایشان خواهد پیوست، چه در حال حاضر دختر او مبتلا به سیاه سرفه شده است . گوزن بزرگ و خرس چابک بخاطر دریافت لباس و پتو و خوارو بار برای طایفه خود بیصبرانه آماده امضای قرار داد بودند . اما سرهنگ مینادیر برای دانستن بعضی نکات مهم بیتاب بود و لذا پرسید :

 ولی آخر ابر سرخ چکار می خواهد بکند ؟ در حال حاضر ابر سرخ و پیر مرد ترسان از اسب خود و کند دشنه و همه آن روسایی که با سربازان ژنرال کانر جنگیده بودند کجا هستند ؟

 بزرگ دهان و بقیه ولگردان لارمی به سرهنگ اطمینان دادند که عنقریب کلیه روسای جنگجو نیز خواهند آمد و به ایشان خواهند پیوست ، لکن در حال حاضر که در ماه سرما هستند نمی توان به ایشان فشار آورد . هفته ها گذشت . بالاخره در آغاز ماه مارس پیکی از جانب دم خلخالی رسید وبه سرهنگ مینادیر خبر داد که رئیس سوخته سیوکس ها بزودی برای عقد قرار دادی با او خواهد آمد . در ضمن گفت که سبک پا دختر دم خلخالی سخت بیمار است و پدرش انتظار دارد که پزشک نظامی هنگ بتواند او را معالجه کند . چند روز بعد وقتی سرهنگ منادیر خبر شنید که سبک پا دختر دم خلخالی در بین راه در گذشته است ، در راس یک گروهان و یک آمبولانس به پیشواز رفت تا در مراسم عزاداری سوخته سیوکس ها شرکت کند . روز بسیار سردی بود و باران وبرف با هم می بارید .

 منظره ایالت " وایومینگ " که باد آن را جارو کرده بود با آن نهرهای یخ زده و آن تپه های پوشیده از برفش بسیار غم انگیز بود . نعش دختر جوان را با جوهر قطران اندود کرده و در کنفی از پوست گوزن محکم بسته بودند . سپس این کنف خشن را با مرده درون آن به وسط دو اسب سفید سرخپوستی اصیل که از اسبهای مورد علاقه خود آن مرحوم بود ، آویخته بودند . به امر سرهنگ ، جنازه سبک پا را در آمبولانس گذاشتند و دو اسب سفید محبوب او را نیز به عقب آمبولانس بستند و دسته عزاداری بدین گونه به راه خود تا دژلارمی ادامه داد . وقتی آدمهای دم خال خالی وارد دژ شدند ، سرهنگ فورا دستور داد تا سربازان پادگان دژ برای ادای احترام نسبت به سرخپوستان عزادار از دژ بیرون بیایند. پس از آن سرهنگ منادیر دم خال خالی را به دفتر ستاد خویش دعوت کرد و تسلیت های قلبی خود را به مناسبت مرگ دخترش به او گفت . دم خال خالی ضمن ادای تشکر گفت که در آن زمان ها که سرخپوستان و سفید پوستان در صلح و صفا بسر میبردند او اغلب دخترش را با خود به دژمی آورد و دخترش بسیار از اینجا خوشش می آمد ، به همین جهت اظهار تمایل کرد که اگر اجازه دهند جنازه دخترش در گورستان پاسگاه نظامی به خاک سپرده شود . سرهنگ فورا با این تقاضا موافقت کرد ، و چون چشمان دم خال خالی را غرق اشک دید تعجب کرد ، چون هرگز گمان نمیبرد که سرخپوست گریه کند.

 سرهنگ که از دیدن این منظره اندکی منقلب شده بود موضوع صحبت را تغییر داد و گفت که پدر همه در واشینگتن بزودی یعنی در بهار هیئت نمایندگی جدیدی برای مذاکره در باره صلح با سرخپوستان به اینجا خواهد فرستاد و لذا امیدوار است که دم خال خالی تا رسیدن آن هیئت در همین حوالی دژ بماند . متعاقب آن ، به گفته افزود که :

 مسئله امنیت و قابل عبور بودن راه طبیعی بوزمن جنبه فوری و حیاتی پیدا کرده است . من اطلاع یافته ام که در بهار آینده عبور و  مرور  بر این  راه  به منظور دست  یافتن  به  معادن  آیداهو و " مونتانا " بسیار سنگین خواهد شد . دم خال خالی در جواب گفت :

 ما فکر می کنیم که از جانب شما سخت فریب خورده ایم . ما حق داریم به تاوان خسارات مادی و معنوی که بر اثر ساختمان این همه راه در سرزمین ما به ما وارد شده است و نیز از بابت اتلاف و کشتار بیجهت گاوان وحشی و شکارهای دیگری که منبع غذایی ما هستند از شما جبران بخواهیم . من در حال حاضر بسیار غصه دارم و در خود این آمادگی را نمی بینم که در باره مسائل جدی با شما گفتگو کنم . من مایلم صبر کنم تا مشاورانی که پدر همه خواهد فرستاد ببینم .

 

                                                                              نوشته شده در تاریخ : 22/09/87

                                                                                                         نظر بدهید

 

 
 

قسمت اول  
قسمت دوم  
قسمت سوم  
قسمت چهارم  

 


info@Special-History.com

استفاده از مطالب سایت تنها با ذکر منبع مجاز است و تمام حقوق این وب سایت متعلق به مؤلف می باشد.