نظرات و پیشنهادات درباره ما معرفی کتاب تاریخچه جاسوسی لغات سرخپوستی تاریخ سرخپوستان جنگ جهانی دوم جنگ جهانی اول صفحه اصلی  


 
فصل 1  
فصل 2  
فصل 3  
فصل 4  
فصل 5  
فصل 6  
فصل 7  
فصل 8  
فصل 9  
فصل 10  
فصل 11  
فصل 12  
فصل 13  
فصل 14  
فصل 15  
فصل 16  
فصل 17  
فصل 18  
فصل 19  

 
 

فصل 4  ( قسمت اول )

جنگ در زادگاه شایانها

 

سیه دیگ

 

 با آنکه به من ظلم کرده اند هنوز امیدوارم . من فقط یک دل دارم و دو دل ندارم ..... اکنون ما بار دیگر متحد شده ایم تا صلح کنیم . شرمساری من به پهنای زمین است ، اما من آنچه دوستانم به من اندرز بدهند خواهم کرد . زمانی بود که من می پنداشتم تنها کسی هستم که همیشه با سفید پوستان دوست خواهم بود اما از وقتی که ایشان آمده و زمینهای ما و اسب های ما و همه چیز ما را گرفته اند دیگر برای من مشکل است که باز به دوستی سفید پوستان اعتماد کنم .( موتاواتو یا سیه دیگ )

 در سال 1851 " شایان ها " ، " آراپاهوها " ، " سیوکس ها " ، " کراو ها " و دیگر قبایل سرخپوست با نمایندگان ایالات متحده در دژ لارمی ملاقات کردند و پذیرفتند که آمریکاییان در سرزمین ایشان راههای ارتباطی و پاسگاه های نظامی بنا کنند . طرفین متعاهد سوگند یاد کردند که به تعهد های خود عمل کنند و روابط دوستانه فی مابین را محفوظ بدارند و بالاخره پیمان صلحی قطعی و مداوم با هم ببندند . در پایان نخستین دهه بعد از امضای قرار داد مذبور ، سفید پوستان ساختمان یک مجرای زیر زمینی را در قلب سرزمین سرخپوستان ، در امتداد دره " پلات " به پایان رسانده بودند . پس از آن راه آهن و سپس یک رشته دژهای نظامی ساخته شد . بعد راههای دلیجان رو و باز دژهای دیگری برای کوتاه کردن فواصل دژهای رشته اول بنا کردند ، و بالاخره کمپانی مخابرات آمد و به نصب خطوط تلفنی و تلگرافی پرداخت .

 در قرار داد سال 1851 قید شده بود که :

 سرخپوستان مرغزار نشین از حقوق و عناوین مالکیت خود بر اراضی صرف نظر نخواهند کرد و امتیاز شکار و صید ماهی و دیگر امتیازهایی را که در گذشته در این ولایات داشتند و از آن متمتع بودند از دست نخواهند داد .

 هجوم به سوی سرزمینهای طلا خیز در سال 1858 هزاران جوینده  طلا را  که برای استخراج  این فلز زرد رنگ از زمینهای سرخپوستان آمده بودند ، به این سو راند . این جویندگان طلا در هر جا آبادیهای کوچکی برای سکونت خود ساختند . در سال 1859 آبادی بزرگتری ساختند که نام آن را " دنور سیتی " گذاشتند . " مرغک شکاری " ریس قبیله " آراپاهو " که به فعالیت های سفید پوستان به چشم بازیچه مینگریست ، یک روز از دنور سیتی دیدن کرد . کشیدن سیگار برگ را آموخت و یاد گرفت که چگونه از کارد و چنگال استفاده  کند به جویندگان  طلا گفت که  خوشوقت است از اینکه می بیند ایشان  طلا  پیدا می کنند . لکن متذکر شد که زمین به سرخپوستان تعلق دارد و امیدوار است که ایشان وقتی به قدر احتیاج طلا استخراج کردند دیگر در ولایت نمانند . نه تنها آنها که در محل بودند ماندند ، هزاران تن دیگر نیز از راه رسیدند .

 دره پلات که سابقا پر از گاوان وحشی بود کم کم پر از مهاجران سفید پوست شد . اینان به محض رسیدن ، حصارهایی برای تعیین حدود مزارع و زمینهای خود بر سرزمینی که به موجب معاهده لارمی به شایان های جنوب و آراپاهو ها اختصاص داشت کشیدند . فقط ده سال بعد از امضای معاهده ، شورای عالی در واشینگتن ، ایالت " کلورادو " را به وجود آورد و پدر همه فرمانداری به آنجا فرستاد و سیاستمداران برای گرفتن امتیازاتی از سرخپوستان دست بکار شدند . با این وصف شایان ها و آراپا هوها معاهده صلحی را که قبلا منعقد شده بود محترم شمردند و وقتی نمایندگان دولتی ایالات متحده ، روسای ایشان را دعوت کردند که برای مذاکره در باره عقد قرارداد جدیدی به دژ " وایز " واقع بر رود آرکانزاس بیایند ، بسیاری از ایشان جواب مثبت دادند .

 طبق اظهارات بعدی روسای هر دو قبیله ، مابین ترجمه مواد قرار داد که به ایشان می دادند با آنچه واقعا در متن اصلی نوشته شده بود اختلاف آشکاری وجود داشت . روسای مذبور چنین فهمیده بودند که حق مالکیت شایان ها و آراپاهوها بر زمین هایشان محفوظ است و آزادی کامل رفت و آمد در همه جای آن را برای شکار گاوان وحشی خواهند داشت . در عوض قبول می کنند که در قطعه زمینی سه گوش و کاملا محدودی که بین سند کریک و رودخانه آرکانزاس محصور است زندگی کنند. آزادی رفت و آمد نکته ای بود که برای سرخپوستان اهمیت زیادی داشت ، زیرا قرارگاهی که به آن دو قبیله اختصاص داده شده بود تقریبا هیچ شکار نداشت و خاکش برای کشاورزی بسیار نامساعد بود ، مگر اینکه آب به آن سوار میکردند. امضای معاهده با میهمانی با شکوهی توام بود . به سبب اهمیت واقعه ، سرهنگ " ا. ب. گرین وود " نماینده اعزامی اداره امور سرخپوستان در آن مجلس فقط سرو گوشی آب داد . آن هم برای اعطای مدال به چند نفر و توزیع پتو و قند و شکر و توتون . کوچک مرد سفید پوست " ویلیام بنت " که با دختری از قبیله شایان ازدواج کرده بود بر حفظ منافع سرخپوستان مراقبت می کرد. وقتی شایان ها تذکر دادند که از چهل و چهار ریس قبیله فقط شش نفر در مجلس حاضرند ، عمال ایالات متحده جواب دادند که مانعی ندارد و بقیه بعد می توانند قرارداد را امضا کنند.از قضا هیچیک از روسای غایب هرگز قرار داد را امضا نکردند و به همین جهت اعتبار آن در آینده مورد تردید قرار گرفت .

 " سیه دیگ " و " غزال سفید " و" خرس لاغر " به نمایندگی از قبیله شایان مرغک شکاری و " توفان " و" دهان بزرگ " از طرف قبیله آراپاهو از حاضرانی بودند که قرار داد را امضا کرده بودند . و اما گواهان امضای معاهده دو افسر سواره نظام ایالات متحده به اسامی " جان سجویک " و " جی. بی. استوارت " بودند . این  دو افسر که سرخپوستان  را تشویق می کردند تا به تلاشهای خود برای  بدست آوردن صلح ادامه دهند ، چند ماه بعد در دو جبهه مخالف در جنگ انفصال رو در روی هم قرار گرفتند و بر اثر شوخی تلخ تقدیر هر دو در ساعت معینی در نبرد " جنگل " به قتل رسیدند .

 طی سالهای اول جنگ انفصال میان  سفید پوستان  ، شایان ها  و آراپاهوها برای شکار گاوان وحشی روز به روز بیشتر با مشکلات مواجه شدند زیرا اجتناب از برخورد با سربازان آبی پوش که در تمام ولایت به دنبال سربازان خاکستری پوش به سمت جنوب در حرکت بودند غیر ممکن بود . ایشان از مصایب عظیمی که بر سر افراد قبیله ناواهو و دوستان سیوکسشان آمده بود و از سرنشت وحشتناک " سانتی "ها که جرات کرده بودند قوای نظامی ایالات متحده را در مینسوتا به مبارزه بطلبند ماجرا ها شنیدند . روسای قبایل شایان و آراپاهو بسیار کوشیدند تا شکارچیان جوان خود را از راههایی که محل تردد سفید پوستان بود دور نگه دارند ، معهذا هر تابستان ، برتعداد آبی پوشان و بر میزان گستاخی و یشرمی ایشان افزوده می شد . در بهار سال 1864 ، سربازان حتی به دورترین شکارگاه های بین " اسموکی هیل " و " ریپابلیکن " رخنه کرده بودند و در آنجا ها می گشتند.

  آن  سال وقتی  علف  زیاد  بالا  آمد خمیده بینی "   و  بسیاری  دیگر از  شایانها  به  قسمتهایی  از  ناحیه  " پاودرریور" که بیشتر شکار داشت عزیمت کردند تا با بنی اعمام خود یعنی شایان های شمال به شکار بپردازند . سیه دیگ و غزال سفید و خرس لاغر با افراد ایل خود و نیز مرغک شکاری با قبیله آراپاهو در پایین دست " پلات " ماندند و احتیاط را از دست ندادند آنان کوشیدند که حتی المقدور از برخورد با سربازان و شکارچیان سفید پوست اجتناب کنند و همیشه از دژهای نظامی و جاده ها و آبادیهای سفید پوستان فاصله بگیرند . در بهار ، سیه دیگ و خرس لاغر به عزم تجارت تا دژ " لارند ( کانزاس ) فرود آمدند . سال پیش هر دو ریس قبیله برای دیدار با " پدر همه " یعنی آبراهام لینکلن به واشینگتن دعوت شده بودند ، به این جهت اطمینان داشتند که سربازان پادگان دژ لارند با ایشان به احترام رفتار خواهند کرد. ریس جمهور لینکلن به ایشان مدال داده بود تا به سینه خود بزنند و سرهنگ " گرین وود " پرچمی دولتی به سیه دیگ بخشیده بود ، پرچمی بزرگ از آن پادگان نظامی با ستاره های درشت و سفید ، مظهر سی و چهار ایالت آمریکا و درشت تر از همه ستارگانی که در آسمان می درخشند .

 سرهنگ گرین وود به او گفته بود مادام که این پرچم بر فراز سر او در اهتزاز باشد ، هیچ سربازی به روی او تیر اندازی نخواهد کرد . سیه دیگ بسیار به آن پرچم می نازید و چون در مکانی برای مدتی به نسبت مدید اطراق میکرد حتما آن پرچم را به نوک چوبی می بست و آن را بر بالای خیمه خود به اهتزاز در می آورد . نزدیک به اواسط ماه می سیه دیگ و خرس لاغر خبر یافتند که سربازان در دشت پلات جنوبی به شایان ها حمله ور شده اند . این بود که فورا تصمیم گرفتند خیمه و خرگاه خود را بر چینند و به سمت شمال حرکت کنند تا به بقیه افراد قبیله ملحق شوندو دست معاضدت و حمایت به ایشان بدهند . پس از یک روز راهپیمایی در نزدیکی محلی به نام " اش کریک " چادر زدند.

 فردای آن روز شکارچیان طبق معمول ، صبح زود به عزم شکار بیرون آمدند لیکن دیری نگذشت که دوان دوان و شتابان بازگشتند ، چون سربازانی با توپ و مهمات دیده بودند که به سمت اردوگاه ایشان پیش می آمدند. خرس لاغر عاشق حوادث غیر مترقبه بود ، بدین جهت با خود گفت که بهتر است به پیشواز سربازان بروم و ببینم چه می خواهند و به چه کار آمده اند . مدالی را که لینکلن به او داده بود به یقه کتش آویخت ، چند برگ مدرک و سندی را هم که در واشینگتن به او داده بودند و در آنها گواهی شده بود که او دوست ایالات متحده است با خود برداشت و با گروهی از جنگجویان قبیله سواره به پیشواز رفت .

 خرس لاغر در نزدیکی اردوگاه بر بالای تپه ای بر آمد و سربازان را دید که در چهار گروه سواره پیش می آمدند . در وسط ایشان دو توپ بزرگ دیده می شد و چند ارابه پشت سر اردو با فاصله در حرکت بودند. " گرگ ریس " یکی از جنگجویان جوان و از همراهان خرس لاغر بعد ها چنین حکایت کرد: همینکه سربازان سرخپوستان شایان را دیدند در خطی طولانی باز شدند . خرس لاغر به جنگجویان خویش دستور داد از جای خود حرکت نکنند تا مبادا موجب وحشت سفید پوستان شوند و خود با چند نفر به طرف آنها پیش رفت تا دست افسر فرمانده را بفشارد و اسنادی و مدارک خود را نشان دهد. ... افسر صبر کرد تا ریس قبیله ما تقریبا به شش متری جبهه سربازان رسید .

 آنگاه ناگهان به بانگ بلند و با فرمانی کوتاه فرمان آتش داد . سربازان بلافاصله به روی خرس لاغر و چند تنی که همراه او بودند آتش گشودند . خرس لاغر رو به سوی سربازان از اسب به زیر افتاد و ستاره یکی از شایان ها نیز از پای در آمد . سربازان فورا پیش دویدند و بار دیگر به روی خرس لاغر و ستاره که با وضع اسفناکی بر خاک افتاده بودند آتش گشودند . من با گروهی از جنگجویان جوان در کناری ایستاده بودیم در جلوی ما نیز دسته ای سرباز موضع گرفته بودند اما آنها فعلا متوجه ما نبودند ، چون همه به خرس لاغر و شایان های دورو بر او تیر اندازی می کردند . آنان فقط وقتی متوجه ما شدند که ما با تیر و کمان و تفنگ شروع به تیر اندازی به طرف ایشان کردیم آنقدر نزدیک بودند که تیر های ما تن بسیاری از ایشان را سوراخ سوراخ کرد . دو سوار از اسب به پشت در افتادند در این لحظه هرج و مرجی بر میدان جنگ حکمفرما شده بود .

 شایان های دیگر به صورت دسته های کوچک رسیدند . دیری نگذشت که سربازان بطور جدی ترسیدند و در فضای فشرده ای مجتمع شدند . آنگاه تیر اندازی با توپ شروع شد . گلوله توپی در اطراف ما بر زمین افتاد اما به هدف نخورد چون تیر بد هدایت شده بود . در هنگامه جنگ سیه دیگ سواره به وسط جنگجویان آمد و آنان را تشویق کرد دست از جنگ بکشند . دایم می غرید و می گفت آتش بس . آتش بس . جنگ نکنید . و مدتی طول کشید تا شایان ها امر او را اطاعت کردند .

 رئیس گرگ بعد ها چنین اعترلف کرد :

 ما پاک از کوره بدر رفته بودیم ولی او بالاخره توانست آراممان کند . سربازان گریختند ما پانزده اسب با زین و برگ و لگام و خورجین به غنیمت گرفتیم . بسیاری از سربازان کشته شده بودند. از ما نیز خرس لاغر و ستاره و یک جنگجوی دیگر شایان مرده و عده زیادی زخمی شده بودند . شایان ها مطمئن بودند که میتوانستند همه سربازها را بکشند و توپهای ایشان را تصاحب کنند ، زیرا عده جنگجویان سرخپوست مقیم در اردو پانصد تن بود حال آنکه سربازان صد نفری بیش نبودند . به هر حال بسیاری از جنگجویان جوان که سخت از قتل ناجوانمردانه ریس خود خرس لاغر خشمناک بودند سربازان فراری را تعقیب کردند و تا پای دژ لارند دیوانه وار به ایشان یورش بردند . سیه دیگ از حمله وحشیانه سربازان مات و متحیر مانده بود و بر مرگ دوستش خرس لاغر به تلخی می گریست . آن دوقریب به نیم قرن یار غار بودند . سیه دیگ به یاد می آورد که کنجکاوی و عطش ماجرا جوئی خرس لاغر بارها برای او ایجاد درد سر کرده بود . چندی پیش در جریان دیداری دوستانه از دژ " اتکینسون " واقع بر رود آرکانزاس ، خرس لاغر یک انگشتر زیبای برلیان در انگشت زن یکی از افسران دیده بود و بی آنکه قصد بدی داشته باشد دست او را گرفته بود تا انگشتر را تماشا کند. شوهر آن زن به او توپیده بود و با شلاق خود ضربه ای  به وی زده بود . خرس لاغر فورا برپشت اسب خود پریده بود تا به اردوگاه شایانها باز گردد . آنجا صورت خود را نقاشی کرده ، سپس سواره در اردوگاه براه افتاد و جنگجویان را تحریک و تشویق کرده بود تا برای حمله به دژ به او ملحق شوند .

در ضمن تشویق جنگجویان زوزه کشان گفته بود :

 ای ملت ، به یکی از روسای شما توهین شده است . انتقام . انتقام . سیه دیگ و دیگر روسا ، آن روز به زحمت توانسته بودند آرامش کنند . حال خرس لاغر مرده بود و این مرگ بیجهت جنگجویان را بسیار بیشتر متاثر کرده و بسیار بیش از توهین دژ آتکینسون به هیجانشان آورده بود . سیه دیگ هیچ نمی توانست بفهمد که به چه جهت سربازان بدون اندک اخطاری به یک اردوگاه بی آزار و صلحجوی سرخپوست حمله ور شده اند و با خود اندیشید که اگر کسی باشد که بتواند اورا در فهم این مشکل کمک کند آن کس بجز دوست دیرینش " کوچک مرد سفید پوست " یعنی ویلیام بنت نخواهد بود .

 بیش از سی و دو سال از آن زمان گشته بود که کوچک مرد سفید پوست و برادرانش در کنار رود آرکانزاس مستقرشده و قلعه بنت را بنا کرده بودند . ویلیام ابتدا با  دختر یکی از روسای سرخپوست  به  نام " بوف زن " ازدواج کرده و پس از مرگ او با خواهرش " زن زرد " وصلت کرده بود در تمام این مدت خانواده بنت و شایان ها همچون دوستان بسیار صمیمی با هم زیسته بودند . کوچک مرد سفید پوست از زنان سرخپوستش سه پسر و دو دختر داشت و اینان اغلب اوقات نزد اقوام مادری خود به سر می بردند . در آن تابستان دو تن از آن پسران دو رگه ، جورج  و چارلی ، در حوالی " اسموکی هیل " با شایان ها به شکار گاو وحشی رفته بودند .

 

 

                                                                               نوشته شده در تاریخ : 22/09/87

                                                                                                          نظر بدهید

 
 

قسمت اول  
قسمت دوم  
قسمت سوم  
قسمت چهارم  

 


info@Special-History.com

استفاده از مطالب سایت تنها با ذکر منبع مجاز است و تمام حقوق این وب سایت متعلق به مؤلف می باشد.