نظرات و پیشنهادات درباره ما معرفی کتاب تاریخچه جاسوسی لغات سرخپوستی تاریخ سرخپوستان جنگ جهانی دوم جنگ جهانی اول صفحه اصلی  


 
فصل 1  
فصل 2  
فصل 3  
فصل 4  
فصل 5  
فصل 6  
فصل 7  
فصل 8  
فصل 9  
فصل 10  
فصل 11  
فصل 12  
فصل 13  
فصل 14  
فصل 15  
فصل 16  
فصل 17  
فصل 18  
فصل 19  

 
 

فصل 3  ( قسمت اول )

جنگ زاغچه

 

زاغچه

 

  سفید پوستان دایم میکوشیدند سرخپوستان را وادارند تا شیوه زندگی خود را رها کنند و آداب و رسوم خاص ایشان را بپذیرند . آنان می خواستند سرخپوستان را تبدیل به کارگران کشاورزی به نفع خود کنند و ایشان را با رنج و مشقت به بیگاری بکشند و شیوه های کار و زندگی خود را به ایشان تحمیل کنند . اما سرخپوستان نمی توانستند به این نوع زندگی خوکنند و دلشان هم نمی خواست ....اگر سرخپوستان می خواستند سفید پوستان را مجبور کنند که مثل آنان زندگی کنند ، ایشان حتما مقاومت می کردند ،این امر در مورد سرخپوستان هم صادق بود . ( وامدی تانکا ( عقاب بزرگ ) از قبیله سانتی سیوکس ) قریب به هزارو پانصد کیلومتر در شمال سرزمین قبیله ناواهو و دور از میدانهای جنگ بزرگ انفصال ، افراد قبیله سانتی سیوکس میرفتند تا وطن خود را برای همیشه از دست بدهند .

 سانتیها  به چهار  قبیله  بزرگ  تقسیم  می شدند  که  عبارت  بودند  از  " مدوکانتون "  ،  " واهپتون "  ، " واهپکوت " و سیستون . این چهار طایفه از سیوکسهای جنگل نشین بودند ولی وابستگی نزدیکی با برادران همخون و مرغزار نشین خود یعنی " یانکتون "ها و تتون ها داشتند و از همان غرور و تفرعن  قبیله ای   برخوردار  بودند  .  بطور  کلی  ،  سانتیها  (  ملت آنسر دنیا )   و   نگهبان   مرزهای   قلمرو " سیوکس " ها بودند . طی ده سال قبل از جنگ انفصال ، بیش از یکصد و پنجاه هزار مهاجر سفید پوست سرزمین سانتیها را اشغال کردند و بدین گونه به جناح چپ مرز دایمی سرخپوستی قدیم تجاوز کردند .

 بر اثر دو قرار داد نامساعد ، سیوکسهای جنگل نشین نه دهم از سرزمین خود را رها کردند و خود در حاشیه باریکی از زمینهای در امتداد رودخانه " مینسوتا " فشرده شدند . از همان آغاز ، عمال تجاری و سودا گران سفید پوست مانند لاشخورانی که به بوی لاشه گاوان وحشی جلب شده باشند دور و بر ایشان را گرفتند و با فروش بنجلهای بیمصرف مقرری سالانه ناچیزی را که دولت به ایشان میداد از چنگشان در آوردند و هدف از این اعمال این بود که آنان را به ترک سرزمینهای خود وادار کنند . عقاب بزرگ در این باره می گوید :

 عده زیادی از سفید پوستان ، سرخپوستان را گول می زدند و با ایشان ظالمانه رفتار می کردند. شاید آنها برای این کار خود معاذیری داشتند ولی سرخپوستان بر این عقیده نبودند . ظاهرا بسیاری از مردان سفید پوست با رفتار خود نشان می دادند که نسبت به سرخپوستان نژادی والاتر و برترند. اما ایشان از این طرز رفتار خوششان نمی آمد . بیشک سفید پوستان دلایلی برای این طرز رفتار خود داشتند، لکن قبایل " داکوتا " یعنی سیوکس ها باور نمی کردند که در تمام دنیا مردمی به غیرت و شجاعت خودشان وجود داشته باشد . بعلاوه بعضی از سفید پوستان از زنان سرخپوست هتک حرمت کردند و چنین اعمالی به هیچ  وجه بخشوده  نبود  و  به همه این دلایل  سرخپوستان از سفید پوستان متنفر بودند .

 در تابستان 1862 ظاهرا میانه سانتیها با سفید پوستان بسیار شکر آب شده بود . قسمت اعظم گاوان وحشی که شکار مطبوع سرخپوستان بود از قرار گاه آنها رفته بودند و وقتی افراد قبیله به شکارگاههای سابق خود که اکنون در دست مهاجران سفید پوست بود قدم می نهادند اغلب بین ایشان برخوردی روی میداد . دو سال متوالی محصول زراعتی سرخپوستان بد شد ، بدین جهت عده کثیری از ایشان ناگزیر شدند به سوداگران محل مراجعه کنند تا از ایشان اجناس و خوارو بار به نسیه بخرند . سانتیها آموخته بودند که از معاملات نسیه متنفر باشند . چون هیچ نظارتی بر حساب و کتاب نداشتند . وقتی مقرری سالانه ایشان از واشینگتن می رسید سوداگران بدوا از ماموران پرداخت می خواستند که مبلغی از آن وجه را نگاه دارند و ماموران مذبور هر مبلغی را که سوداگران می گفتند بی چون و چرا از پول مقرری سرخپوستان کسر می کردند.

 بعضی از سانتیها یاد گرفتند که حساب بدهی خود را نگاه دارند ولی با اینکه اغلب بین حساب بدهی خودشان و رقمی که سوداگران صورت می دادند دلارها اختلاف وجود داشت ماموران دولتی کمترین ترتیب اثری به حرف اشان نمی دادند . " چتون واکاوامانی " ( زاغچه ) در تابستان 1862 از این حقه بازی سوداگران سخت به خشم آمد . او یکی از روسای بنام قبیله " مدوکانتون " بود چنانکه قبل از او پدرش و پدر بزرگش بودند . زاغچه شصت سالی سن داشت و چون مچ هر دو دست و بازویش در جوانی ، در یکی از جنگها ، زخم بر داشته بود و بد جوش خورده بود همیشه لباس آستین بلند میپوشید تا مچ دست و بازویش را بپوشاند . در ضمن یکی از امضا کنندگان دو قرار دادی بود که قوم او را از وطنشان بیرون رانده و در آن پرداخت مقرری سالانه ای هم که دولت بایستی به ازای تمامی سرزمینشان به ایشان بپردازد تضمین نشده بود .

 

 یک بارهم برای دیدن ریس جمهور " بوچانان " یا به قول سرخپوستان " پدر همه " به واشینگتن رقته ، لباس سرخپوستی خود را با کت شلواری که به کت آن تکمه های مسی دوخته بودند عوض کرده و به پیروان کلیسای فرقه " اپیسکوپال " هم پیوسته بود . در بازگشت خانه ای نیز برای خود ساخته و کار بهره برداری از مزرعه را شروع کرده بود . معهذا در تابستان 1862 ، سرخوردگی های تدریجی او از فریب کاری و دغل بازی سوداگران تبدیل به خشمی آشکار شده بود . در ماه ژوئیه هزاران نفر از افراد قبیله سانتی در مرکز اصلی بخش " یلو مدیسن ریور " گرد آمدند تا مقرری سالانه ای را که بموجب قراردادهای فوق الذکر بایستی بگیرند ، دریافت کنند و با آن خوارو بار بخرند. پول نرسیده بود و به قراری که شایع بود شورای بزرگ ( کنگره ) امریکا در واشنگتن همه پول ایشان را خرج نیازمندیهای جنگی کرده و اکنون قادر نبود یک دینار پول به سرخپوستان بدهد . چون افراد قبیله از گرسنگی می مردند زاغچه و تنی چند از روسای دیگر از متصدی امور خود که مامور دولت بود و توماس گالبریث " نام داشت چاره جوئی کردند و توضیح خواستند که چرا با وجود پر بودن انبار بخش نمیتوانند جنس مورد نیاز خود را بگیرند.

 گالبریث جواب داد مادام که پول نرسد او نمی تواند تقاضای ایشان را اجابت کند و احتیاطا صد سرباز در اطراف انبار به نگهبانی گماشت . در چهارم اوت ، پانصد تن از جنگجویان سانتی دور سربازان محافظ را احاطه کردندو در همان حین ،بقیه سرخپوستان درب انبارها را شکستند و شروع به بیرون آوردن کیسه های آرد کردند . رئیس نگهبانان به نام " تیمئی شیهان " با سرخپوستان سانتی اظهار دلسوزی و همراهی کرد و بجای اینکه به روی ایشان تیراندازی کند ، گالبریث را متقاعد ساخت که به ایشان خوک و آرد تحویل دهد و برای بهای آن منتظر رسیدن پول از مرکز باشد . سانتیها پس از آنکه حرف خود را به کرسی نشاندند و خواروبار لازم را گرفتند ، رفتند ، اما زاغچه نرفت و از مامور متصدی انبار خواست تا قول بدهد که همین مقدار جنس به سانتیهای جزو حوزه فرعی بخش " رد وود " نیز که در پنجاه کیلومتری پایین دست رودخانه واقع بود ، خواهد داد .

 با آنکه ده محل سکونت زاغچه چندان از مرکز نمایندگی حوزه فرعی بخش دور نبود گالریث چندین روز او را به انتظار نگاه داشت و قول داد که در 15 اوت شورایی در " ردوود " برای اقدام در این مورد تشکیل دهد . در روز موعود صبح زود ، زاغچه و صدها تن از افراد گرسنه طایفه " مدوکانتون " در محل مقرر جمع شدند ، اما خیلی زود آشکار شد که گالبریث و چهار سوداگر مقیم بخش به هیچ وجه قصد ندارند تا قبل از رسیدن پول جنسی بین سرخپوستان توزیع کنند . زاغچه که از این خلف وعده مجدد به خشم آمده بود از جا برخواست ، رو در روی گالبریث ایستاد و از قول ملت خود چنین گفت :

 ما مدتها صبر کردیم . پولی هست که حق ماست و ما نمیتوانیم آن را وصول کنیم . ما چیزی برای خوردن نداریم و حال آنکه این انبارها پر از خوارو بار است . ما از شما که نماینده امور ما هستید میخواهیم کاری بکنید که بتوانیم از اجناس موجود در این انبارها بقدر نیاز خود تحویل بگیریم و اگر نکنید ، ما خود برای آنکه نمیریم ، آنچه لازم باشد خواهیم کرد . آدم وقتی گرسنه شد به هر کاری دست میزند و به هر وسیله ای متشبث می شود تا غذای خود را بدست آورد .

 

 

 گالبریث بجای جواب ، روی به سوی سوداگران کرد و از ایشان پرسید که نظرشان چیست ؟ یکی از آنان به اسم " آندرو مایریک " به لحنی تحقیر آمیز گفت :

 اگر نظر مرا میخواهید ، چنانچه آقایان گرسنه هستند یا علف بخورند یا گه خودشان را . سرخپوستان لحظه ای چند سکوت اختیار کردند. سپس ناگهان دیگ خشمشان به جوش آمد و همه مانند یک تن واحد از جا برخواستندو جلسه را ترک گفتند . حرف تلخ آندرو مایریک که سانتیها را از جا در برده بود دمی بود که آتش عصیان شعله ور در نهاد زاغچه را تیز کرد . او سالها کوشیده بود که به قرار دادهایی که پذیرفته بود احترام بگذارد و از اندرزهای سفید پوستان پیروی کند و قوم خود را با عقل و متانت بر راه دشواری که در پیش داشت راه ببرد . حال این احساس به او دست داده بود که همه این کارها بیهوده بوده است . قوم خودش اعتماد و ایمانی را که به شخص او داشت از دست می داد و ملامتش می کرد و گناه تیره روزی خود را به گردن او می انداختند و حتی عمال دولتی و سوداگران از او روی می گرداندند .

 در آغاز تابستان طایفه مدوکانتون زاغچه را متهم کرده بودند به اینکه به ایشان خیانت کرده و با امضای قرار دادهایی زمینهایشان را به سفید پوستان واگذاشته است آنان یکی دیگر از روسا به نام " مرغ ماهیخوار " را به جای زاغچه انتخاب کرده بودند تا در نزد عمال دولت سخنگوی قوم باشد . اگر زاغچه توفیق میافت به اینکه گالبریث و سوداگران را متقاعد سازد که به قومش خوارو بار بدهند بار دیگر سر به اطاعتش فرود می آوردند اما بدبختانه تیر او در این راه به سنگ خورده بود . در زمانهای قدیم تر زاغچه میتوانست با اقدام به جنگ ، بار دیگر احترام از دست رفته را به عنوان رئیس قبیله باز یابد ، اما قرار دادهای منعقد ، او را از ابراز هر گونه خصومتی چه نسبت به سفید پوستان و چه نسبت به قبایل دیگر باز می داشت و او متعجب بود از اینکه چگونه ممکن است آمریکاییان آنقدر ازصلح و آشتی بین خود و سرخ پوستان و بین قبایل مختلف سرخپوست دم بزنند و حال آنکه خودشان در جنگی وحشتناک با یکدیگر ( آبی پوشان و خاکستری پوشان ) چنان سخت در گیر بشوند که بقدر کافی پول برای پرداخت طلب ناچیز قوم سانتی نداشته باشند .

 زاغچه می دانست که برخی از جنگجویان جوان قبیله اش آشکارا دم از جنگ باسفید پوستان میزنند. بدین منظور که ایشان را از دره مینسوتا برانندو می گفتند که برای اینکار وقت بسیار مساعدی را انتخاب کرده اند زیرا عده کثیری از سربازان آبی پوش به جنگ سربازان خاکی پوش رفته اند . زاغچه ،این حرفها را بچگانه می دانست چون به مشرق سفر کرده بود و از نیروی فوق العاده آمریکاییان آگاهی داشت . آنان مانند مور و ملخ در همه جا فراوان بودند و دشمنان خود را بوسیله توپهای عظیمی که آتش از دهانه شان با غریو رعد بیرون می جست ، نابود می کردند . بنابراین جنگ با سفید پوستان به عقیده او قابل تصور نبود .

 

 

                                                                             نوشته شده در تاریخ : 22/09/87

                                                                                                        نظر بدهید

 

 
 

قسمت اول  
قسمت دوم  
قسمت سوم  
قسمت چهارم  
قسمت پنجم  
قسمت ششم  

info@Special-History.com

استفاده از مطالب سایت تنها با ذکر منبع مجاز است و تمام حقوق این وب سایت متعلق به مؤلف می باشد.